#می_گل(جلد_اول)_پارت_517


-اين و گفت و اومد جلوي بچه ها ايستاد در اسطبل اسبش و باز کرد...همون اسبي که شهروز داشت بهش هويج ميداد!!و شروع کرد دهنه اسب زدن!!!





در همين حين رو به مي گل گفت:خوبي شما؟





-ممنون...خوبم...





و خودش و بيشتر به شهروز چسبوند!






romangram.com | @romangram_com