#می_گل(جلد_اول)_پارت_516

مي گل به سمتش رفت..هويجهايي که دستش بود و انداخت و خودش و جا داد تو بغل شهروز...





-شهروز...من تورو از همه دنيا بيشتر دوست دارم....هيچ چيزي نيست من بيشتر از تو دوست داشته باشم...اصلا چيز ديگه اي نيست من دوست داشته باشم...!!!





شهروز موهاي بافته مي گل و لمس کرد و گفت:منم همينطور...منم به جز تو کسي و ندارم عزيزم...اگر ميبيني ميگم کاديلاک و دوست دارم چون وابستگي به حيوون مخصوصا اسب يه حس خاصي داره...حالا خودت کم کم متوجه ميشي!!





بعد تو چشمهاي مي گل که از پايين نگاهش ميکرد نگاه کرد و دولا شد و لبش و روي لبهاش گذاشت....اما صداي پايي از تو حال در اوردشون...

-شهروز جلو سالار؟؟نميگي کاديلاک کنارشه بعد يهويي...!!!





romangram.com | @romangram_com