#می_گل(جلد_اول)_پارت_443
مي گل سرش و پايين انداخت...چرا بايد خجالت ميکشيد؟؟کار خلاف شرع نکرده بود..شهروز محرمش بود...اون هم لذت برده بود...خجالت و کنار گذاشت و گفت:مخصوصا تو استخر!!!
-ايول!!!
کف دستش و به سمت مي گل گرفت و مي گل هم زد رو دستش....اما شهروز دستش و شکار کرد...تو دستش گرفت و بوسيد و گفت:اما من ديوونه ميشم که!!!
-براي چي؟؟
-فکر کن...برم امريکا برم استخر...خانومها همه با بيکيني بعد من ياد مي گلم بيافتم..با اينکه بيکيني نپوشيدي....اما من همينجوري هم دلم برات تنگ ميشه!!!.
مي گل يه ابروش و بالا انداخت و گفت:بله بله؟؟؟بري استخر با خانومها؟
-مگه چيه؟؟؟هميشه ميرم...
-بي خود...ديگه نميري...
-چرا اونوقت؟؟
-براي اينکه اون موقع فرق ميکرد....تو زن نداشتي...آزاد بودي هر کاري بکني...الان داري!!
شهروز يه ابروش و بالا انداخت و گفت:زن؟؟؟کو زن؟؟؟
-شهرووووووز؟؟؟
romangram.com | @romangram_com