#می_گل(جلد_اول)_پارت_442
-ميدوني چيه مي گل جون...تو با دوست پسرت داري يه جا زندگي ميکني...قبل ازدواجت ميتوني هر کاري بکني...براي همين نميفهمي من چي ميگم!!!
-يعني چي؟؟؟
-ببين من تو يه خانواده خيلي مذهبي بزرگ شدم که اجازه نميدادن من هيچ کار بکنم...حتي شب به شب موبايلم و داداشم چک ميکرد...تنها راه خلاصي من ازدواج بود...من ازدواج کردم...آرمان خيلي مرد خوبيه...مرد ايده ال براي زندگي....من دوستش دارم...اما به عنوان شوهر...چرا شيطونيايي که تو خونه مامانم نکردم حالا نکنم؟؟
مي گل با شنيدن اين حرفها چيزي که گفت اين بود:بيچاره آرمان!
بلند شد بره که يلدا گفت:توروخدا نري بزاري کف دستش...مرگ شهروز چيزي به کسي نگيا...ميدونستم مخالفي بهت نميگفتم...گفتم شايد روشن فکري که داري با دوست پسرت يه جا زندگي ميکني!!!
اما مي گل فقط با نفرت نگاهش کرد و تا آخر مسافرت سعي کرد باهاش هم کلام نشه!
اما اين تنها چيزي نبود که مسافرتش و خراب کرد...موضوع بعدي و مهمتر خبري بود که شهروز بين راه بهش داد!!!
-خوش گذشت؟
-خيليييي...عالي بود..دستت درد نکنه شهروز!!!
-مخصوصا؟؟؟
-مخصوصا چي؟
-مخصوصا کودوم قسمتش!!!؟؟
romangram.com | @romangram_com