#می_گل(جلد_اول)_پارت_435
اون روز شهروز کمي نت نوشت و مي گل درس خوند..غذا رو حاج خانوم ميپخت.....فرداش مي گل که بار ها استخر و از بالا نگاه کرده بود وسوسه شد بره تو اب....رفت پايين و به شهروز که داشت تلوزيون ميديد گفت:شهروز...
-جان دل شهروز!!!
-استخره خيلي گوده؟
-نه..يه سمتش عميق نيست...
-جدي ميگي؟؟
شهروز که تا اون موقع روش سمت تلوزيون بود برگشت سمت مي گل و گفت:آره عزيزم...جدي ميگم...
-کسي نمياد اونور؟؟؟
-ميخواي بري استخر؟
-آره...نرم؟؟
-چرا عزيزم..برو...به حاجي ميگم نياد اونور...
-خودت چي؟؟؟
شهروز برگشت سمت تلوزيون و گفت:به من کار نداشته باش...
romangram.com | @romangram_com