#می_گل(جلد_اول)_پارت_434

شهروز سري تکون داد و گفت:اين همه رفتي رو ايوون اتاقت پايين و نگاه نکردي؟

-جدي ميگي؟؟؟

-دختره ي بي دقت....

مي گل از جاش بلند شد و گفت برم ببينم....

از ايوون اتاقش ميتونست استخر بزرگ و خوشگلي و ببينه که حالت منحني داشت...با منظره جنگل به نظرش عالي بود...با خودش گفت...حيف که شنا بلد نيستم....

-هوا برعکس هر سال خيلي خوبه...اب استخر هم گرمه...ميخواي بري تو اب؟

مي گل برگشت و انگشت اشاره اش و به سمت شهروز گرفت و گفت:يه بار ديگه بي اجازه بياي تو اتاق من من ميدونم تو ها!!!!

-اوووو..اتاقم اتاقم نکن...ميبرمت تو اتاقم ديگه نتوني احساس مالکيت کنيا!!!

-ولي دريا يه چيز ديگه است!

-دريا ميبرمت اما تو اب نميشه بري...خيلي کثيفه...اگر ميخواي اب تني کني تو استخر....دريا هم اگر دوست داري صبر کن آرمان و يلدا بيان با هم بريم...



-باشه....پس من يه کمي درس ميخونم!!!

اين جمله رو مايوسانه گفت...اين يعني تو استخر نميرم!!!

romangram.com | @romangram_com