#می_گل(جلد_اول)_پارت_404

-نميگم!!!!

-ميگيرم ازت!!!!

و دولا شد روي گردن مي گل...به محض اينکه مي گل چونه اش و به گردنش نزديک کرد تا از تماس لبهاي شهروز با گردنش جلوگيري کنه شهروز لبهاش و شکار کرد!

با قهقهه اي رهاش کرد و صندلي بيرون کشيد و گفت...بشين که گشنگي دارم ميميرم....

مي گل نشست...خنده روي لبش نشون از قندي بود که تو دلش اب ميشد اما به ظاهر معترض گفت:تو از اين کارها خسته نميشي؟

شهروز هر دوتا ابروش و داد بالا و گفت:

-جدي که نگفتي؟

-چرا..خيلي هم جدي گفتم!!!

-بي خيال...يعني تو خسته شدي؟؟؟بابا تازه اولشه...هنوز 24 ساعتم نشده!!!

-شايد براي من 24 ساعتم نشده باشه...اما براي تو نزديک13-14 ساله!!!

شهروز لقمه اي که سمت دهانش برده بود و انداخت و دستي روي دهانش کشيد و گفت:ميدوني از خدا چي ميخوام؟

-چي؟؟؟بگو....تو که هر چي بخواي خدا بهت ميده.اون روز گفتي ميخوام آراد باشه بود..حالا هم حتما هر چي بخواي خدا بهت ميده!!!

-آخ که اونشب حال کردم..داشت ميترکيد...خدايي خيلي دلم ميخواست بود.....

romangram.com | @romangram_com