#می_گل(جلد_اول)_پارت_403


مي گل احساس کرد الان احساساتش از سرش ميزنه بيرون..خودشم نميدونست اين همه عشق کجا بود؟؟چطوري تا الان مهر شده بود؟؟آيا واقعا چند تا آيه ميتونه اينطوري معجزه کنه....پاهاش و کمي از روي زمين بلند کرد...لبهاش و گذاشت روي لبهاي شهروز و بوسه کوتاهي روي لبهاش نشوند وگفت: شبت بخير

و پريد تو اتاقش!

شهروز هم با همون لباسها رفت و خودش رها کرد رو ي کاناپه...فکر کرد چقدر فرق داره بوسه با عشق با بوسه با هوس!!!

صبح مي گل وقتي چشم باز کرد احساس کرد اينقدر خوابيده که ديگه حتي دلش نميخواد پلک بزنه تا مبادا پلکهاش به هم برسه...کش و قوسي به بدنش داد و از جاش بلند شد...جلوي اينه قدي توي اتاقش ايستاد...موهاش و که فرش کمي باز شده بود و بالاي سرش بست...دور چشمش و با پنبه کمي پاک کرد...برق لبي زد و شلوار برمودا مشکي و تيشرت سرخابي تنگي پوشيد و رفت بيرون...هيچ وقت اينطوري لباس نپوشيده بود...ولي حالا مجاز بود... به هر حال هر چي بود دختر بود..دختري که محرم شهروز بود..اون هم مثل هر دختر ديگه اي بدش نميومد در برابر شهروز خوشگل جلوه کنه....

براي درست کردن يه صبحانه مفصل راهي آشپزخونه شد...هر چند ساعت 11 بود اما فکر کرد بعيد ميدونم شهروز هم بيدار شده باشه...با عجله رفت تو آشپزخونه اما با ديدن ميز چيده شده ايستاد...نيمرو..تخم مرغ آب پز اب پرتقال.سوسيس.کالباس...کره...پ نير......

با حلقه شدن دستهاي شهروز دور کمرش از جا پريد..

-صبح خانوم خوشگله بخير!!!

مي گل سرش و به سمت عقب برگردوند.....

شهروز-نگاهت اينطوريم س.ک.سيه!

-شهرووووووز!

اما تلاشش براي از آغوش شهروز در اومدن بي نتيجه بود!

-صبح بخيرم و بگو تا ولت کنم!


romangram.com | @romangram_com