#می_گل(جلد_اول)_پارت_394
*خبر نداري يکي قبلش خوردتم!!!
-ميترسم دعواشون بشه!
-بابا اين داداش تو نميخواد تورو شوهر بده...حالا فکر کنه آراد خواستگاره!!!
مي گل مستاصل نگاهش کرد...اخه چي بگم بهت؟؟؟
-بيا بريم بابا مثل خر وامونده نگام نکن...هيچي نميشه قول ميدم!!!
دست مي گل و گرفت و در اولين تماس متوجه حلقه برجسته تو دستش شد...مثل برق گرفته ها دستش و بالا اورد و گفت:اين چيه؟
مي گل دستش کشيد و به مسير ادامه داد... درواقع همه حواسش پيش اون دو تا بود که دعوا نکنن!!!
-انگشتره!!!..چيه؟؟؟
-چرا دست چپته؟
-اصول دين ميپرسي؟؟
-نه جدي ميگم!!!مشکوک ميزني!!!
-بيا بريم گلاره....دلم خواسته بکنم دست چپم..اين هم سوال جواب داره.؟؟...با رسيدن به پسرها هر دو لبخند زدن...شهروز از جا بلند شد و دست مي گل و گرفت و نشوند رو صندلي و خودش بعد از اون روي صندلي نشست...مي گل از اين احترام قند تو دلش لب شد و اينقدر غرق در احساسات بود که نگاه خصمانه آراد از نگاهش دور موند!
romangram.com | @romangram_com