#می_گل(جلد_اول)_پارت_366

مي گل برگشت سمت شهروز لبخند قدر شناسانه اي بهش زد...شهروز هم لبخند زد...اما لبخندي پر از عشق!

بعد به روبرو خيره شد....چند بار حرکت برف پاک کن روي شيشه رو دنبال کرد و بعد گفت:کي ميشه بابات نباشم؟

مي گل سرش و پايين انداخت....دستش و برد سمت دست شهروز که روي دنده اتومات ماشين بود...دستش و تو دستش گرفت و فشاري بهش داد....اين شروعي بود براي کنار گذاشتن حس پدر دختري!

شهروز هم شصتش و گذاشت رو انگشتهاي مي گل و نذاشت اين تماس قطع بشه!

جلوي در بوتيکي ايستادن...بوتيکي که شهروز هميشه از اونجا خريد ميکرد....هر دو پياده شدن!

ويترين آنچناني نداشت يه ويترين کوچک داشت با يه دست کت و شلوار و يه سه پي اس زنونه توش...شهروز در زد...خانوم مسني در و باز کرد و با ديدن شهروز با روي کشاده ازش دعوت کرد که داخل بره...شهروز دستش پشت مي گل گذاشت و اجازه داد اول اون وارد بشه!

اون خانوم با خوشرويي از مي گل هم استقبال کرد...بعد از کمي تعارفات و احوال پرسي...رو به شهروز پرسيد!

-آقاي تقوايي چه کمکي ميتونم بکنم؟

-خانوم لباس ميخوان.

و به مي گل که با تعجب نگاهش ميکرد لبخند زد!به همراه اون زن به سمت طبقه بالا حرکت کردن...نيمه هاي پله ها برگشت و به شهروز نگاه کرد..چقدر دلش ميخواست شهروز همراهش ميومد...کلا از بعد از مرگ ترگل احساس ميکرد وابستگيش به شهروز بيشتر شده.

-چه جور لباسي ميخوايد خانوم تقوايي؟

مي گل کمي فکر کرد..چي بايد ميگفت..تنها چيزي که به ذهنش رسيد اين بود.

-يه لباس شيک ميخوام!

romangram.com | @romangram_com