#می_گل(جلد_اول)_پارت_355
-نه خاله...بايد برم خونه...اگر اجازه بديد...
-اين چه حرفيه؟؟هر طور راحتي...اما هر وقت دوست داشتي بيا پيشم..تعارفم نکن باشه؟!
اينبار مي گل دستش و دور گردن خاله انداخت و و بدون هيچ حرفي سعي کرد با عملش ازش قدر داني کنه!
خاله رو به آرمان که در حال صحبت با يلدا بود کرد و گفت:بريم!
شهروز از هر دو تشکر کرد...از آرمان به خاطر اينکه تو اولين روز بعد از نامزدي اينطوري مزاحمش شده عذر خواهي کرد و از خاله به خاطر زحمتي که شب قبل بهشون داده بودن....تمام طول مسير تا خونه بدون هيچ حرفي طي شد....نزديک خونه شهروز جلوي درمانگاه نگه داشت!
مي گل با استرس گفت:چرا ايستادي؟
-بريم يه امپول بزن!
-بسه شهروز..تورو خدا بسه...خسته شدم از اين لختي و بي حالي ..من خوبم..هيچيم نيست...تازه خيلي هم خوشحالم..از اينکه امشب خواهرم به جاي اينکه تو بغل هر کثافت ديگه اي بخوابه يه جاي مطمئن خوابيده...!!!
شهروز لبخندي زد و در ماشين و که باز کرده بود باز بست و سوار شد و به سمت خونه حرکت کرد...مي گل وقتي رسيد تو اتاقش باديدن عکس خودش و ترگل اشک توي چشمهاش جمع شد...عکسي که هر دو از ته دل خنديده بودن...اين عکس آخرين عکس قبل از به قول خود ترگلشطنتهاي تر گل بود...عکسي که دوست ترگل ازشون گرفته بود!!!
لباسهاش و در اورد...حوله اش و برداشت و به سمت حمام رفت...زير دوش خوب گريه کرد....وقتي حسابي خالي شد اومد بيرون..لباس پوشيد و دراز کشيد روي تخت!!!نفهميد چند دقيقه گذشته که در زدن....سرش و به سمت در چرخوند و گفت بله؟
شهروز در و نيمه باز کرد دولا شد توي اتاق...کلا انگار عادتش بود هيچ وقت يهو نميومد تو اتاق.
-خوبي مي گل؟
romangram.com | @romangram_com