#می_گل(جلد_اول)_پارت_354
وقتي رسيدن همه کارهاي ترگل انجام شده بود....آرمان منتطرشون روبروي غسال خونه ايستاده بود....مي گل با ديدن جنازه کفن شده و خوابيده زير طاق شال ترمه ي ترگل اشک تو چشمهاش جمع شد...هر چند داروهاي آرامبخش هم مزيد بر علت اين آرامش شده بود...اما فکر به اين موضوع که ترگل خودش اين سرنوشت و براي خودش رقم زده بود هم آرومش ميکرد!
بعد از خوندن نماز به سمت قبرستان رفتند...زماني که ترگل و توي قبر گذاشتند خاله ايران مشغول نماز خوندن بود!مي گل کودکانه خودش و تو آغوش شهروز پنهان کرده بود و آروم آروم ميگريست و شهروز فقط به اون صحنه ها نگاه ميکرد!و به اين فکر ميکرد که دختري که روزي زيباييش زبان زد تمامي دوستان شهروز بود و به خاطر همين زيبايي بهش خيانت کرد حالا چه بي کس و چه غريبانه زير خاک مدفون ميشه!
مرد غريبه اي که از اون حوالي ميگذشت به سمت شهروز اومد و گفت:آقا...قرآن بخونم براش؟
-شهروز دست کرد و تراولي توي دستش گذاشت و گفت:هر روز بيا بخون....
مرد که با ديدن پول زيادي که کف دستش بود حسابي خوشحال شده بود....اول شروع کرد کمي روضه خوندن.....گريه مي گل که در حد اشک ريختن بود کمي شديدتر شد!چقدر سوزناک در وصف خواهر ميخوند!
شهروز اون رو بيشتر تو آغوشش فشرد...سعي کرد با اين کار تسلي بخشش باشه!!!
وقتي نماز و دعاي خاله ايران تموم شد به سمت شهروز و مي گل اومد و گفت:بريم ديگه.....مي گل با اين تصميمي که گرفته شد به سمت تپه خاک درست شده بر بروي بدن بي جان ترگل رفت....خودش و روي ترمه انداخت و در حالي که ميگريست ناله زد:ترگل...خواهري...حلالم کن...شايد اگر تنهات نميذاشتم اينطوري نميشد...شايد اگر ازت خبر ميگرفتم اينطوري نميشد....شايد...شايد....شايد....! تر گل من دوستت داشتم...کاش تو هم دوستم داشتي...اونوقت هميشه همديگه رو داشتيم....هميشه به يادتم خواهري...خيالم راحته الان ديگه گناه نميکني....ديگه تو بغل يه نامحرم نيستي...حالا تو آغوش خاکي...خاکي که ازش درست شديم....برات دعا ميکنم ...از خدا ميخوام ببخشتت...خواهري دوستت دارم!!!!
از جاش بلند شد...قطره اشکي که از گوشه چشمم اومده بود و پاک کرد...تو آغوش پرصلابت و امن شهروز جا گرفته و با حمايت اون به سمت ماشين حرکت کردن!
به ماشينها که رسيدن متوجه شدن خاله هنوز کنار قبر نشسته گاهي بلند ميشد و باز برمگشت سمت قبر و بالاخره دل کند و برگشت....
شهروز همچنان مي گل و عاشقانه تو بغلش گرفته بود....خاله برگشت دست مي گل و گرفت با اين کار شهروز مي گل و رها کرد...خاله پيشوني مي گل و بوسيد و گفت:خدا بهت صبر بده....به جاي هر نوع بيتابي براش دعا بخون..اين بهترين کاره!!!
مي گل صورت خاله رو با عشق بوسيد...حسي که به اين زن پيدا کرده بود براش خوشايند بود!
-چشم خاله...ببخشيد ديشب خيلي اذيتتون کردم!
-اصلا هم اذيت نکردي...همش خواب بودي...خوشحال ميشم يکي دو روز بياي پيش من...
romangram.com | @romangram_com