#می_گل(جلد_اول)_پارت_331
--به چي نگاه ميکني؟؟؟از من ناراحتي شهروز؟
--از چي بايد ناراحت باشم؟
--از حرفهايي که زدم ناراحت شدي؟من قصد بدي نداشتم!
-شهروز که در واقع اصلا به اين موضوع فکر نميکرد موقعيت و مناسب ديد تا فکرهايي که اين چند روز تو سرش بود و با مي گل در ميون بزاره....
--مي گل ميتونيم با هم منطقي و بدون در نظر گرفتن هيچ احساسي حرف بزنيم؟
-مي گل با استرس و ترس گفت:چيزي شده؟
-شهروز از جاش بلند شد و دستش و دراز کرد به سمت مي گل و گفت پاش و بريم اونور تو اين صدا نميشه!
-بعد از اينکه مي گل از جاش بلند شد دستش و رها کرد و باز دو سه قدم جلوتر حرکت کرد...مي گل خوب ميتونست درک کنه اين کار اعتراضي هستش به حرفهاي اون شبش!
بدون اعتراض دنبال شهروز رفت...به در خروجي که رسيدن شهروز ايستاد...بايد دوباره روي شن ريزه ها راه ميرفتن...دستش و به سمت مي گل دراز کرد و مي گل هم بي چون و چرا دستش و تو دست شهروز گذاشت...مسير کوتاهي رو تا چاي خونه سنتي رفتن...روي تختي که جاي دنجي بود نشستن...شهروز سفارش چاي و قليون داد و رو به مي گل گفت:ميدوني چيه مي گل؟من يه فکري داره مثل خوره ميخوره...توي اين مدت من اول از تو خوشم اومد....کم کم احساسم عميق تر شد و حالا!!...حالا از ته قلبم دوستت دارم...منتي سرت نيست...اما من خيلي تغيير کردم..از خيلي چيزها سعي کردم بگذرم...به خيلي چيزها سعي کردم فکر نکنم....ولي چيزي که انکارش نميکنم اينه که من توي باورهام عشق و دوست داشتن و جدا از رابطه جنسي نميدونم...
-اما...
-شهروز دستش و به نشونه اينکه چيزي نگو جلوي صورت مي گل گرفت و گفت:من نميگم من و تو اگر همديگه رو دوست داريم پس حتما بايد با هم رابطه داشته باشيم...اما رابطه تا يه حدوديش عشق و دوست داشتن و محکم ميکنه...بوسه ي اون شب من از روي هوس نبود....از روي عشق بود....
romangram.com | @romangram_com