#می_گل(جلد_اول)_پارت_330

--دستم و ميگيري؟؟؟الان ميافتم!

-شهروز چند قدم فاصله رو برگشت دستش و به سمت مي گل دراز کرد..مي گل هم دستش و گرفت...احساس کرد اينطوري مطمئن تر ميتونه قدم برداره...بعد از اينکه کمي روي راه رفتنش تمرکز پيدا کرد تازه متوجه ژستي شد که شهروز دستش و گرفته بود...به دستش نگاه کرد..شهروز دستش رو مثل يه پرنسس تو دستش گرفته بود ....دست ديگه اش همچنان به لبه کتش بود....دستي که دست مي گل توش بودبالاتر از کمرش با ژست خاصي نگهش داشته بود...البته اينقدر محکم گرفته بود که مي گل رو زمين نيافته...و خوب شد محکم گرفته بود چون مي گل که محو ژست شهروز شده بود پاش به تکه سنگي گير کرد و سکندري خورد...شهروز دولا شد و مي گل و تو بغلش گرفت و گفت:مي گل...حواست کجاس؟

--ببخشيد...!!

-بعد از اين کلمه بلند شد و روي پاهاي خودش ايستاد..کمي لباسش و با دستپاچگي مرتب کرد و دوباره همون ژست و ادامه راه!!!

--بعد ميگي تو به من نظر داري....خب اگر الان نگرفته بودمت که پخش زمين شده بودي!!!!حالا دو روز ديگه يه چيزي و بهانه ميکني ميگي اون روز تو من و از رو هوس گرفتي!

-مي گل به نيمرخ شهروز نگاه کرد...نميدونست چرا اينقدر گرفته است...فکر کرد حتما از حرفهاي من ناراحت شده ديگه که اينجوري ميگه...اما نميدونست شهروز تمام روز به اين فکر کرده که موضوع مرگ ترگل و چطوري به مي گل بگه؟؟؟اصلا بگه يا نه؟؟؟بالاخره يه روز ميفهمه ديگه...اما فکر کرد اين نامرديه....اون همين يه خواهر و تو دنيا داره...هرچقدر هم بد اينقدر براش عزيز هست که عکسش تو اتاقشه....اين جور مواقع با ارمان مشورت ميکرد..اما امروز ارمان هم سرش شلوغ بود...فقط صبح يه زنگ به شهروز زده بود که ديشب چه اتفاقي افتاده؟با اينکه شهروز نخواسته بود اذيتش کنه و اون روز و فکرش و مشغول نکنه با اصرارهاي آرمان و اينکه گفته بود اگر نگي خودم زنگ ميزنم بيمارستان موضوع رو بهش گفته بود و قرار شده بود بعدا با هم صحبت کنن!!و آرمان هم گفته بود تا جواب پزشک قانوني نياد دفن نميکنن تا اون موقع يه جوري بهش ميگيم!

-حالا ديگه رسيده بودن توي سالن...

--ميخواي برو اونجا لباسهات و عوض کن...من همينجا ميشينم..و به ميزي که خالي بود اشاره کرد!

-مي گل مستاصل نگاهي به رختکن که ته سالن بود انداخت...احساس کرد روش نميشه بين اين جمعيت تنها قدم بزنه

--نميشه همينجا پالتوم و در بيارم؟؟؟

-شهروز در حالي که دستش و به نشونه اينکه پالتو رو از ميگل بگيره دراز کرد گفت:چرا که نه عزيزم..بدش به من!

-مي گل روسريش و در اورد و دگمه هاي پالتوش و باز کرد..قبل از اينکه پالتوش و در بياره شهروز اينکار و براش کرد....مي گل ياد فيلمهاي خارجي افتاد با خودش گفت:اين ديگه هوس نيست خره...احترامه...اين وسط چه هوسي ميتونه داشته باشه بيچاره!

-هر دو روي صندلي تقريبا کنار هم نشستن....ارمان و عروس داشتن اون وسط تانگو ميرقصيدن....مي گل محو تماشاشون شده بود و لبخند زيبايي رو لبش بود...اما شهروز به مي گل خيره شده بود... درواقع مي گل و نگاه نميکرد .داشت فکر ميکرد چطوري به مي گل بگم؟؟اين موضوع خيلي فکرش و مشغول کرده بود...فکر کرد چرا بايد اين اتفاق الان بيافته؟؟حالا که مي گل ميخواد کنکور بده...فقط خدا خدا ميکرد مي گل زياد ناراحت نشه....يا حداقل رو درسش تاثير بد نذاره!!

romangram.com | @romangram_com