#می_گل(جلد_اول)_پارت_328
--اجازه بديد !
-.-شما از اقوامشون هستيد؟
--بله!
--ما نميتونيم از ايشون اطلاعي به بيرون بديم!
--فقط بگيد زنده است يا نه؟
--گفتم آقا...
--گفتيد...منم شنيدم.....ميگم زنده است يا نه!!!!يه کلمه هيچي ازتون کم نميکنه خيالتون راحت هيچ مشکلي هم براي شما پيش نمياد!
--نه!!!فقط خواهشا نگيد من به شما اين موضوع رو گفتم.
-شهروز که گوشي داشت از دستش ميافتاد فقط تونست بگه:باشه!
-گوشي و قطع کرد...حالا خودشم به آرامبخش احتياج داشت...نه به خاطر فوت ترگل...براي اينکه نميدونست با مي گل و اين مصيبت چيکار بايد بکنه....فکر کرد امروز بهش نميگم..امشب و خراب نميکنم...اون هم تا بره پزشک قانوني و نتايج پزشک قانونيش بياد طول ميکشه....آره اينطوري بهتره....يه روز ديرتر بفهمه هيچي نميشه...ميدونست مي گل با همه بلاهايي که ترگل سرش اورده باز هم دوستش داره!
-
-روز پنجشنبه مي گل خيلي هيجان داشت....چند ساعت اول صبح حالش از بابت خوابي که ديده بود خوب نبود....اما کم کم فکر به شب خواب و از يادش برد.....اين اولين مهموني بود که قرار بود همراه شهروز باشه....بعد از کلاسش به سما زنگ زد و ادرس يه آرايشگاه خوب و ازش گرفت...البته قصد آرايش کردن نداشت فقط ميخواست موهاش و درست کنه...رفت خونه دوش گرفت و لباس پوشيد و رفت آرايشگاه...ارايشگر که معلوم بود هم خوش سليقه است و هم مهارت زيادي داره ترجيح داد موهاي مي گل و فقط سشوار کنه و اون و حالت بده...فکر کرد اينطوري به سن مي گل بيشتر مياد...بعد از اتمام کارش مي گل فکر کرد اين کارو که خودمم بلد بودم..اما بدون هيچ اعتراضي پولش و حساب کرد و رفت خونه!
romangram.com | @romangram_com