#می_گل(جلد_اول)_پارت_321


--يه بحثي با هم داشتيم...فعلا با هم صحبت نميکنيم...نميدونم قهريم يا فقط با هم حرف نميزنيم!!!

--تو نوبري به خدا!!!خودم بهش زنگ ميزنم..لوس نشيد ديگه..پاشيد بيايد!

--من نميدونم...ولي زنگ ميزني از ترگل چيزي نگو..

--اوکي!!!



آرمان گوشي و گذاشت و بي توجه به زمان شماره مي گل و گرفت...مي گل که توي کلاس نشسته بود گوشيش زنگ خورد...استادشون که رشته کلام از دستش در رفته بود نگاهي به مي گل کرد و گفت:خانوم ضيايي گفتيم گوشي ميتونيد بياريد...اما خواهشا سر کلاس خاموشش کنيد!

-بخشيد..

-بدون نگاه کردن به شماره رد تماس کرد و بعد هم گوشيش و سايلنت کرد...

-بعد از کلاس اولين کاري که کرد نگاه کردن به گوشيش بود...دلش ميخواست اين شهروز باشه که بهش زنگ زده...خودشم نميدونست چرا نسبت به شهروز دو دله...از ته دل دوستش داشت تو اين موضوع شکي نداشت....اما نميتونست عشق شهروز و باور کنه!!!کلا دلش ميخواست فقط محبت زبوني بگيره...از اينکه مورد تماس شهروز باشه راضي نبود...!!

-با ديدن شماره آرمان کمي نگران شد..سريع شماره اش و گرفت.بعد از يکي دو تا بوق ارمان جواب داد.

--سلام مي گل

--سلام...چيزي شده؟


romangram.com | @romangram_com