#می_گل(جلد_اول)_پارت_316

--حالا شانس منه....نامزدي که ميايد؟

--آره بابا...البته من ميام...مي گل و نميدونم..راستش اين روزها خيلي مشغول درسشه...واقعا نميدونم بياد يا نه!!!

--به هر حال نميدونم اين بهانه ات براي نياوردنش هستش يا واقعا نميتونه بياد...اگر فکر ميکني بايد کارت جدا بدم براي من مشکلي نيست فردا براتون ميارم..اما دوست دارم با هم بيايد...دوست دارم اولين مهموني که با هم ميريد مهموني من باشه!

--نه بابا...من اصلا کارت رو به مي گل نشون نميدم...ولي ميگم دعوتمون کردي!اگر قبول کنه بياد..مطمئن باش با مي گل ميام!!!

-تا روز نامزدي فقط 3 روز باقي بود....شهروز شب وقتي رفت خونه باز هم خونه رو سوت و کور و مي گل و تو اتاق خودش مشغول درس خوندن ديد... مي گل هر شب نزديکاي اومدن شهروز که ميشد تمام وجودش گوش بود تا ببينه شهروز مياد يا نه!!!ولي خب اين موضوع رو شهروز نميدونست!

-بعد از اينکه از توي يخچال ششه اب و برداشت و سر کشيد به سمت اتاق مي گل رفت..تقه اي به در زد...از نور خفيفي که از توي اتاق ميومد ميشد فهميد مي گل خيلي وقته روي صندلي پشت ميز تحريرش نشسته..چون فقط چراغ مطالعه اش روشن بود!





-بله؟

--ميتونم بيام تو؟

-- از بعد از اون ماجرا هر دو عقب نشيني کرده بودن هر کدوم به دلايل خودشون..شهروز به خاطر درس مي گل و مي گل به خاطر همون ترس هميشگي از شهروز!

--بفرماييد!

--مي گل سرش و از روي جزوه ها تستهاش گرفت و به شهروز که هنوز لباس بيرونش تنش بود نگاه کرد!

romangram.com | @romangram_com