#می_گل(جلد_اول)_پارت_315
--بس کن آرمان تو ديگه نصيحت نکن!!!
--کي تورو تا حالا نصيحت کرده؟
-شهروز برگشت به چهره جدي ارمان نگاه کرد و گفت:خودم...مگه حتما بايد ديگران ادم و نصيحت کنن؟
--تو هم زن ميگيري بالاخره....چند ماه ديگه مونده!
-شهروز در حالي که ليوانهارو از اب جوش پر ميکرد گفت:يعني مي گل قبول ميکنه؟
--چرا نکنه؟؟؟اون دوستت داره!
--آره...اما
--فکر نميکنم دوست داشتنش عشق باشه...اون حتي ابراز علاقه هاي منم ميزاره پاي اخلاقم و کارهايي که قبلا کردم.باور نميکني ارمان من مستقيم بهش گفتم دوستش دارم..اما انگار نه انگار...احساس ميکنم فکر ميکنه شوخي ميکنم..يا فکر ميکنه اين جمله براي من عاديه...من و جدي نميگيره...
--فکر ميکني...خيلي هم جدي ميگيره....يعني تا حالا هيچ چراغ سبزي ازش نگرفتي؟
--چرا يه کارايي ميکنه اما من که ميرم سمتش باز من و پس ميزنه!
--شهروز.مي گل و با دخترهايي که باهاشون بودي مقايسه نکن....هنوز خيلي پاکه!
-شهروز کلافه ليوانش و که حالا نسکافه توش و هم ميزد برداشت و گفت:نميدونم...واقعا نميدونم..ديگه تصميم گرفتم هيچ برخوردي باهاش نداشته باشم تا بعد از کنکورش!
romangram.com | @romangram_com