#می_گل(جلد_اول)_پارت_313
-کاري نداره ..
دست کرد تو کيفش کارتي و در اورد و گذاشت رو ميز و گفت:تشريف بياريد....به مامان ندا ميدم تو مهموني کارو تموم کنه!
شهروز دولاشد و کارت و برداشت...پشتش و خوند.
دکتر شهروز تقواي و بانو
شهروز:تو که خودت کار و تموم کردي!
به نوشته پشت کارت اشاره کرد!
-هرچي فکر کردم نميدونستم بايد چي بنويسم
دکتر شهروز تقوايي و عشقش؟
دکتر شهروز تقوايي و مي گل؟
دکتر شهروز تقوايي و همخونه اش؟
شهروز قهقهه اي زد و گفت:بسه بابا....هر چي رابطه است و بردي زير سوال....خب سوا سوا کارت ميدادي...
ارمان انگار چيزي يادش اومده باشه گفت:چرا به ذهن خودم نرسيد؟اين و بده فردا برات ميارم!
romangram.com | @romangram_com