#می_گل(جلد_اول)_پارت_312

شهروز برگشت چشم غره اي به مي گل رفت و گفت:امروز نبايد ميومدي کلاس...شب اومدم تو اتاقت ديدم تب داري....هر چي صدات کردم دارو بخوري بيدار نشدي...تا صبح چند بار اومدم بهت سر زدم....بهتر شده بودي....اخرين بار ساعت 6 اومدم....ديدم بهتري...اما هنوز داغ بودي...نشستم رو مبل که خواستي بري نذارم...اما خوابم برد..با صداي زنگ در بيدار شدم اما تو مثل فشفشه رفتي...ميخواستم بيام دنبالت...گفتم شايد اينطوري راحت تري!!اون استادهاي مثلا تحصيل کردت نميفهميدن بايد اب به صورت بپاشن؟؟؟يا يه کاري بکنن؟؟نشستن مثل بز نگات کردن؟؟و دوباره حالت هميشگي وقت عصبانيتش و تکرار کرد...دوباره برگشت به مي گل که قدرشناسانه نگاهش ميکرد نگاه کرد و ارومتر و مهربون تر گفت:چته عزيزم؟؟؟چرا اينطوري شدي؟؟؟

مي گل دست شهروز و تو دستش گرفت..فشاري بهش داد و گفت:چيزي نيست ....خوب ميشم!!!



فرداي اون روز مي گل خوب شد...نه به ضرب قرص و دارو..چون دکتر اصلا بهش دارو نداد...همونطور که هر دوشون هم ميدونستن و دکتر هم گفت..تب عصبي بود...با مهربونيها و رفتار عادي شهروز مي گل خوب شد و تونست بره سر کلاس!سعي کرد با اين موضوع کنار بياد هر چند هر بار يادش ميافتاد نا خوآگاه دستش و روي لبهاش ميکشيد...اما اتفاقي بود که افتاده بود..يه اتفاق خوش ايند يه اتفاق لذت بخش!

از اون به بعد شهروز تصميم گرفت کمي از مي گل فاصله بگيره..هرچند اين بار اول نبود اين تصميم و ميگرفت اما اينبار جدا ميخواست عمليش کنه..احساس ميکرد داره مي گل و از درس دور ميکنه...اما نامزدي بي موقع آرمان البته از نظر شهروز به خاطر تصميمش کار رو خراب کرد.

اون روز وقتي توي استوديو مشغول تنظيم يه اهنگ بود ارمان از در اومد تو...بعد از سلام و احوال پرسي ارمان ولو شد روي مبل .

-از خر افتادي ارمان؟

-کاش از خر افتاده بودم!

-چته؟؟؟

-بالاخره مامانه دست مارو بند کرد!

-ايول مامان!

ارمان چپ چپ نگاهي به شهروز کرد و گفت:ميخواي بگم دست تورو هم بند کنه؟

-با اوني که خودت ميدوني بدم نمياد!

romangram.com | @romangram_com