#می_گل(جلد_اول)_پارت_301


-من لج نميکنم...

-داري لج ميکني..داري اعصابم و به هم ميريزي!!!

-با داد زدن کارت پيش نميره..اشتباهتم پوشيده نميشه!

-اشتباه؟؟؟کودوم اشتباه؟؟؟اين بچه بازيه...من اگر ريگي به کفشم بود جلو تو اين کار و نميکردم..حالا که اينقدر بچه اي همون بهتر به حال خودت باشي....يه کم بزرگ بشو...!!!

رفت تو اتاقش لباس پوشيد و از خونه زد بيرون.!!!

مي گل با بغض نشست رو مبل...اين روزها بيش از اندازه گريه ميکرد...ميدونست بهونه بيخود گرفته....به خاطر چي بود؟؟؟از اينکه شهروز بدنش و ديده بود راضي نبود....با ياد اوري اون لحظات دلش ميخواست داد بزنه!!!...اما اين حسش هم دست خودش نبود...حسادت کرد...چرا تا الان از مي گل نخواسته بود با هم پيانو بزنن...!

از جاش بلند شد...گور....دلش نيومد بگه گور باباش...باباش چيکار کرده....

بره به جهنم!!

سعي کرد سرش و با درس گرم کنه...اما همه گوشش به در بود ببينه کي شهروز مياد....اما تا وقتي خوابيد خبري از شهروز نشد.



صبح براي رفتن به آموزشگاه بيدار شد....لباس پوشيد و رفت بيرون..خبري از شهروز نبود....کمي با خودش کلنجار رفت اما بالاخره تصميم گرفت بره تو اتاقش..در اتاق نيمه باز بود..شهروز نبود...تختش هم مرتب بود

*يعني ديشب نيومده خونه؟؟؟همون بهتر که نياد...پسري که با يه حرف ياد گذشته هاش کنه اصلا به درد من نميخوره که...


romangram.com | @romangram_com