#می_گل(جلد_اول)_پارت_290
شهروز باز رفت تو و در حالي که به پاي مي گل نگاه ميکرد گفت:پات چي شد؟
-برو بيرون..بهت ميگم!!
-ااا...تو هم هي برو بيرون..برو بيرون!
و با گفتن اين جمله باز اومد بيرون....
مي گل از جاش بلند شد..لنگان لنگان به سمت حوله اش که پشت در اويزون کرده بود رفت و اون و پيچيد به خودش....اما همچنان اشک ميريخت!
شهروز کلافه گفت:مي گل خوبي؟؟؟بيام تو؟
مي گل لاي در و باز کرد و گفت:برو کنار برم تو اتاقم...
شهروز در و کمي بازتر کرد...چيزي تنته؟؟بزار ببينم پات چي شد؟
مي گل در حالي که سفت خوله اش و چسبيده بود در حالي که با دست ديگه اش چهارچوب در و گرفته بود لي لي کنان اومد بيرون..قبل از اينکه به سمت اتاقش بره شهروز راهش و صد کرد..جلوي پاش زانو زد و گفت:
-کودوم پاته؟؟؟
-همون پام.که شکسته بود....مچش پيچيد!
شهروز نگاهي بهش انداخت...کمي ورم کرده بود اما بعيد ميدونست شکسته باشه!دستش و برد جلو کمي لمسش کرد...وقتي ديد مي گل عکس العملي نشون نداد کمي بيشتر فشارش داد...اما اينبار مي گل دردش اومد و ناخودآگاه حوله اش و رها کرد و دستش و جلوي دهنش گذاشت و جيغ زد.
اما قبل از اينکه مي گل سراسيمه دولا بشه حوله اش و برداره و دورش بپيچه!شهروز روي زانو چرخيد و پشتش و به مي گل کرد و چشمهاش و روي هم فشرد! م
romangram.com | @romangram_com