#می_گل(جلد_اول)_پارت_287


شهروز از در بيرون اومد و گفت:ممنون حکيمه خانوم...ما بايد بريم...

-بدون ناشتايي؟

شهروز دستش و گذاشت پشت کمر مي گل و گفت:يه چيزي ميخوريم بعدا...احمد آقا نيست؟

-چرا...بيرونه...بچه رو برده سر و صدا نکنه شما خوابيد!

-اين چه کاريه...بايد زودتر از اينها بيدار ميشديم...

احمد آقا که صداي شهروز و شنيده بود اومد تو و بعد از سلام و صبح بخير و تعارف براي صرف صبحانه شهروز و مي گل عزم رفتن کردن....تو ماشين نشسته بودن که احمد آقا گفت:شرمنده آقا اگر بد گذشت...بدون صبحانه هم که رفتيد!

-اين چه حرفيه احمد آقا من هيچ وقت ديشب و فراموش نميکنم..بهترين شب زندگيم بود.

مي گل کنايه تو حرفش و سريع گرفت...اما احمد اقا گذاشت پاي تعارفت معمول.

خيابون خاکي و که رد کردن شهروز دست مي گل و گرفت و تکرار کرد:من ديشب و فراموش نميکنم.

مي گل به جاي اينکه احساسات شهروز و جواب بده با ترس گفت:مگه چيکار کردي؟؟؟داري من و ميترسوني!

اما شهروز که حال مي گل و درک ميکرد گفت:هيچي..فقط تو آغوشم کشيدمت!بوت کردم...همون بويي که رو بالشتم مونده رو ميدي!

برگشت به چهره گلگونش که نشون از شرم ميداد نگاه کرد و گفت:دوستت دارم مي گل...بابت ديشب ممنونم....!


romangram.com | @romangram_com