#می_گل(جلد_اول)_پارت_286

بدجنسانه گفت:اين رابطه درست نيست!

شهروز نگاه معني داره بهش کرد و گفت:حرفهاي خودم و به خودم پس ميدي؟؟؟جدا فکر ميکني درست نيست يا ميخواي لج من و در بياري!

مي گل با شنيدن اين سوال يکه خورد...فکر نميکرد شهروز به روش بياره که داره حرصش و در مياره!

-دلم نميخواد بازي بخورم..تو با احساسات من بازي ميکني...بعد يهو ميزني زير همه چيز...من که بازيچه دست تو نيستم.

شهروز نشست...مي گل سعي کرد به نيم تنه لختش که يک شب تمام تو نزديک ترين موقعيت بهش خوابيده بود نگاه نکنه!

-اجازه بده بعدا در موردش حرف بزنيم..دلم نميخواد لذت شب قبل و خراب کنم!



قبل از اينکه کاملا از زير پتو بياد بيرون مي گل با عجله رفت بيرون....توي اتاق کسي نبود...به خودش اين اجازه رو داد که بره تو باغ...

حکيمه خانوم از افتاب بعد از يه شب برفي و باروني استفاده کرده بود و داشت رختهايي که شسته بود و پهن ميکرد!

-سلام

-سلام خانوم...بيدار شديد؟؟؟

رختهارو نصفه نيمه رها کرد و به سمت مي گل اومد!

-بيايد بريم صبحانه بخوريد...چاي تازه دمه!

romangram.com | @romangram_com