#ملودی_زندگی_من_پارت_196
- کامیار جان برو بالا استراحت کن. برات چایی بیارم؟
کامیار با غضب به ونداد نگاه می کرد. به دستش فشاری وارد کردم تا به خودش بیاد.
کامیار از جاش بلند شد و گفت:
- نه نمیخورم؛ بریم.
دستمو گرفت و باهم رفتیم بالا. اتاقشون بعد از اتاق ما بود. گلنوش رفت تو اتاق. دستمو از دست کامیار در آوردم. قبل از اینکه برم تو اتاق گونشو بوسیدم. دستی تو موهاش کشیدم و موهاش و به هم ریخته کردم. عاشق این کار بودم.
لبخند زدم و گفتم:
- قربون غیرتت دادش کوچولوی من.
کامیار لبخند کوچیکی زد و گفت:
- برو بخواب خرس قطبی. از بس انرژی سوزوندی میترسم پس بیفتی رو دستم بمونی.
اخم نمکینی کردم و گفتم:
- ای بدجنس. من فکر کردم سر عقل اومدی و بچه بازیتو گذاشتی کنار. تو کی می خوای آدم بشی؟
کامیار: هر وقت تو آدم شدی و بچه بازیتو گذاشتی کنار منم آدم میشم.
با قدمای بلند از کنارم رد شد.
خندیدم و گفتم:
- دیوونه ای به خدا.
رفتم تو اتاق. من از وقتی رفتم دانشگاه خوابالو شدم. تا کار زیادی انجام میدم و انرژی میسوزونم باید بعدش برم بخوابم تا انرژی بگیرم. به خاطر همین کامی گفت خرس قطبی.
گلنوش رو تخت دراز کشیده بود. رو تخت ولو شدم و به سقف زل زدم.
گلنوش: خدا رو شکر اون پسره کامیار و نزد.
- اصلا کامیار مهلت زدن بهش نداد. اما ... صبر کن ببینم حرفت با کنایه بودا!
گلنوش خندید و گفت:
- نه جدی گفتم. فقط سمت راست صورتش یه ذره کبود بود.
- اوهوم. خدا رو شکر که چیزیش نشد.
romangram.com | @romangram_com