#ملودی_زندگی_من_پارت_195

همراه گلنوش و پسرا رفتیم سمت مبل ها و هر کدوم روی هر مبلی نشستیم و رفتیم تو فکر. این رو از روی سکوت بچه ها میشه تشخیص داد.

چرا کامیار یک دفعه قاطی کرد و عصبی شد؟ مگه وحید چی بهش گفت؟ دلیل نیشخند وحید و صبوری ونداد و جَری شدن کامیار چی بود؟ اصلا نمیتونم درک کنم.

سکوت فضا با صدای پر عشوه ی وانیا شکسته شد.

وانیا با لبخند کشداری سینی به دست که یک فنجون توش بود پیش آرشام رفت و سینی رو روی میز گذاشت و خودشو انداخت بغل آرشام. دقیقا خودشو پرت کرد تا انداختن!

وانیا خم شد و فنجون داد به آرشام .

وانیا: بگیر آرشام جان. قهوه بدون شکره.

گونه آرشام و بوسید.

آرشام سرشو کشید عقب و همراه با اخم فنجونو از دستش گرفت.

آرشام: مرسی.

وانیا بی توجه به اخم آرشام لبخندشو بیشتر کرد و گفت:

- نوش جون عزیزم.

ایش؛ من حالم بد شد چه برسه به آرشام. کلا به روی مبارک نیاورد که آرشام آدم حسابش نکرد! من نمیدونم اون لبخنده یا کِشِ تنبون!

صدای باز و بسته شدن در ورودی اومد. ونداد بود. با اخم اومد داخل. تا منو دید لبخند مزخرفی زد و گفت: به به. شما هم اینجا تشریف دارین؟

همینو کم داشتم. مگه نرفته بود؟ پای چپمو روی پای راست انداختم.

اخمی کردم و گفتم:

- بله. اگه اشکالی نداره.

ونداد: معلومه که نداره. لب دریا خوش گذشت؟

اخمم بیشتر شد و گفتم:

- بله خیلی.

رو مو کردم طرف گلنوش و با سر بهش اشاره کردم که بریم بالا. از جامون بلند شدیم.

کامیار صورت قرمز بهش نگاه می کرد. انگار قصد داشت خرخرشو بجوه! من که این حسو تو اون لحظه داشتم و دارم.

دستشو گرفتم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com