#ملودی_زندگی_من_پارت_189

با تته پته گفتم:

- کامیار تو رو خدا ولش کن؛ اصلا غلط کرد. بیا بریم.

ونداد: پس کامیار اینه؛ چه سعادتی!

برگشتم سمتش؛ خیلی شیک و ریلکس دست به سینه ایستاده بود و ما رو تماشا می کرد. این کفگیر عجب وقتی گیر آورده. باز چه نقشه ای داره؟ وسط این هیری بیری داره حال و احوال می کنه.

کامیار حواسش به ما نبود.

پسره با نیشحند آروم چیزی بهش گفت که کامیار یه مشت حواله ی صورتش کرد و باعث شد پسره پخش زمین شه. دوستش رفت کمکش.

ونداد صاف ایستاد و دستشو به طرفش دراز کرد.

ونداد: چیکار می کنی دیوونه؟

واقعا ترسیده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم. کامیار و خشونت؟ محاله!

دست کامیار و گرفتم و گفتم:

- بیا بریم. جون عمه بیا بریم.

کامیار اصلا به حرفم توجهی نکرد. صورتش قرمز خون شده بود.

با داد گفت:

- آشغال کثافت ...

هجوم برد سمت پسره که هنوز پخش زمین بود و با دستمال داشت دهن خونی شده ش و پاک می کرد.

جیغ خفیفی کشیدم و از پشت گرفتمش. اما زور من کجا و زور اون کجا!

- نه کامیار، نکن؛ تو رو خدا نکن.

کامیار دستامو از خودش جدا کرد و با فریاد گفت:

- ملودی ولم کن. تو برو؛ من باید حساب این پسره ی بی همه چیز و بذارم کف دستش، ولم کن.

دوباره از پشت گرفتمش و با نا امیدی گفتم:

- ولت نمی کنم؛ جان ملودی بس کن.

صدای مردونه ای اومد:


romangram.com | @romangram_com