#ملیسا_پارت_205

- قانون اول، از حالا به بعد هر حرفی من زدم همونه.
از جام بلند شدم که به ساختمون برگردم، دستم رو گرفت و به سمت خودش کشوند.
- نترس، فقط می خوام یه چیزی رو بهت نشون بدم.
- باشه واسه بعد، الان خوابم میاد.
- همین الان.
با قدم های محکم جلو می رفت و من برای این که دستم کنده نشه مجبور بودم دنبالش بدوم.
تا حالا این قسمت باغ رو ندیده بودم. یه کلبه ی کوچیک چوبی بود. آرشام در رو باز کرد و منو تقریبا تو کلبه پرت کرد. نگاهم رو دور تا دور کلبه چرخوندم، یه تخت خواب و یه کمد، همین.
- این جا ...
- اتاق منه. وقتایی که مامان مهمونی داشت، توش درس می خوندم.
- چرا اومدیم این جا؟ نگو می خوای درس بخونی!
- نه عزیزم، می خوام یه درس خوب بهت بدم که بفهمی آرشام کیه.
با عصبانیت تو صورتش براق شدم.
- من خوب تو رو می شناسم، نیازی به درس دادن نیست.
- نه خانومم، هنوز مونده منو بشناسی.
دستم رو محکم تو دستش گرفت و به سمت کمد برد.
- چه غلطی می کنی؟ ولم کن.
بی توجه به تقلاهام در کمد روو باز کرد و یه شیشه ودکا درآورد.
- ولم کن عوضی!
نگاهم رو به شیشه دوختم و گفتم:
- چه درسی هم می خوندی عوضی!
خندید.
- خوشم میاد وقتی هم که مثل یه موش کوچولوی ترسو داری می لرزی، باز این زبونت کم نمیاره.
در شیشه رو یه دستی باز کرد و سر کشید. با تعجب به اون که یه نفس اون همه ودکا رو بدون این که گلوش بسوزه تو حلقش می ریخت، خیره شدم. شیشه رو روی زمین کوبید. از ترس زبونم بند اومده بود. اون لحظه قیافش از یه خون آشام هم وحشتناک تر بود. به خودم که اومدم روی دستاش بودم.
پرتم کرد روی تخت. با تموم قوا پسش زدم، اما چه فایده؟ حتی یه سانت هم اون طرف تر نرفت.
داد و فریاد می کردم با این که می دونستم صدام به گوش هیچ کس نمی رسه و اگه برسه هم کسی نمیاد از دست شوهرم نجاتم بده. با یه حرکت لباس خواب کرم رنگم رو از وسط پاره کرد. بوی گند دهانش حالت تهوعم رو شدت داد.
- آرشام؟

@romangram_com