#ملیسا_پارت_204

- خیلی قشنگه!
نگاه خیرش رو از روی چشمام برداشت و به دستم دوخت. پوزخندی زد و گفت:
- حیف که اول اسمم M نیست که بدمش به تو. مثلا اگه اسمم متین بود، خوب بود نه؟ حداقل مثل ملیسا اولش M بود.
این شر و ورا چی بود می گفت؟
- آرشام؟
- صدام نزن لعنتی، صدام نزن!
متعجب به مرد رو به روم چشم دوختم. سرش رو بین دستاش گرفت و موهاش رو محکم چنگ زد. با چشمای غمگینش به چشمام خیره شد.
- گفتم به زور به دستت میارم و تو هم فراموشش می کنی، اون قدر عشق به پات می ریزم که خود به خود فراموشش می کنی؛ اما نمی تونم، طاقت ندارم. می فهمی؟ تو دلت پیش اونه. امروز رفتی بدرقش.
- اون طوری که تو فکر می کنی نیست.
- با چشمای خودم دیدم، چی رو انکار می کنی؟
- خب ...
- حرف نزن ملیسا.
- آرشام من ...
باز وسط حرفم پرید.
- الان که فکر می کنم می بینم اشتباه کردم باهات راه اومدم، با تو باید به زور رفتار کرد.
چی می گفت؟ انگار حالش واقعا داغون بود.
- پاشو بیا.
از جاش بلند شد. هنوز نشسته بودم و بهش نگاه می کردم، انگار این پسر نمی تونست آرشام باشه.
- یالا، معطل چی هستی؟
- من ... من ...
- تو چی؟ از من می ترسی؟ از شوهر قانونی و شرعیت می ترسی؟ خنده داره، خیلی خنده داره.
خودش شروع کرد به خندیدن.
- کجا می خوای بری؟
- منظورت اینه کجا می خوایم بریم، نه؟
- من باهات جایی نمیام.
خندید و گفت:

@romangram_com