#ملیسا_پارت_202

- یلدا؟
- هوم؟
- می خواستم فراموشش کنم. تموم سعیم رو کردم، اما باز ...
- می دونم، می دونم. دراز بکش و به هیچی فکر نکن.
قرص آرام بخشی که یلدا بهم داد منو به آغوش خواب فرستاد.
از خواب که بیدار شدم صدای پچ پچ می اومد. آروم بلند شدم و یه دستی به سر و صورتم کشیدم، با نگاه به ساعت سرم سوت کشید. "آخه بچه مگه کمبود خواب داری؟" چشمام هم از زیاد خوابیدن و هم گریه باد کرده بود.
با وارد شدن به حال کوچیکشون و دیدن آرشام، یه جورایی شوکه شدم. بهروز و یلدا هم با بلند شدن آرشام به سمتم برگشتن. با اخم به یلدا خیره شدم.
با چشمام بهش فهموندم که این یارو این جا چه غلطی می کنه؟ ولی یلدا دنده پهن تر از این حرفا بود.
با لبخند به سمتم اومد و گفت:
- به به شازده خانوم، از خواب پاشدین سرورم؟
بهش نزدیک شدم و با حرص گفتم:
- مزه نریز، این این جا چی کار می کنه؟
- هزار بار به گوشیت زنگ زد، مجبور شدم ...
وسط حرفش پریدم و با حرص گفتم:
- چیزی که بهش نگفتی؟
- نه فقط گفتم سرش درد می کنه و ...
بی توجه به ادامه ی حرفش کنار بهروز رفتم و باهاش دست دادم و رو به آرشام گفتم:
- من می رم خونه.
یلدا گفت:
- حالا که زوده، یه کم دیگه بمونید.
آرشام به جای من جواب داد:
- نه می ریم خونه، مامان و بابا نگران ملیسا هستن.
رو به بهروز گفت:
- ماشین ملیسا این جا بمونه، رانندمون رو می فرستم دنبالش.
- نیازی نیست، خودم میارمش.
بدون این که به حرفم توجهی کنه گفت:

@romangram_com