#ملیسا_پارت_201
و چه زیبا کام می دهد، این نو عروس شب تنهایی هایم
لباس سپیدش را برایم می سوزاند
و من تا صبح بر لبانش ب*و*سه می زنم
چه لذتی می بریم از این هم بستری
او از جان مایه می گذارد و من از عمر
هر دو می سوزیم به پای هم!"
یلدا نالید:
- ملیسا!
- یلدا می دونی دلم از چی می سوزه؟ از این که حتی نمی دونم به جرم کدوم یکی از گ*ن*ا*های گذشتم خدا این جوری مجازاتم می کنه. از روی شیطنت هزار نفر رو سر کار گذاشتم، آره، ولی ... ولی آخه هیچ وقت گ*ن*ا*هم انقدر سنگین نبوده که تاوانش به این سنگینی باشه.
یلدا سرم رو تو آغوش کشید و گفت:
- بسه ملیسا، تو رو خدا بسه.
- یلدا چی رو بس کنم؟ تازه کم کم می فهمم که چه بلایی سرم اومده. من با دستای خودم قبرم رو کندم. این مرگ تدریجی ...
یلدا بین حرفم پرید و گفت:
- ملیسا همیشه همه چیز اون طوری که ما دوست داریم پیش نمی ره.
قهقهه زدم. اون قدر خندیدم که ته گلوم می سوخت. یلدا مثل مسخ شده ها بهم خیره شده بود.
کم کم خندم تبدیل به گریه شد.
- کاش بمیرم یلدا، کاش!
- خفه شو، مگه الکیه؟
- آره، زندگی همش الکیه.
- داری می ترسونیم، تو اون کله ی پوکت چه خبره؟
- ذهنم خالی خالیه، اون قدر خالی که دارم کم کم شک می کنم اصلا زندم یا مرده.
از جاش بلند شد و سریع به سمت آشپزخونه رفت. سیگارم تموم شده بود، محکم بین انگشتام فشارش دادم. یلدا با یه قرص و یه لیوان آب برگشت.
- این رو بخور.
بی حرف قرص رو انداختم تو دهنم و بی آب قورتش دادم.
- پاشو تو اتاق یه کم دراز بکش.
زیر بغلم رو گرفت و من روی تخت دراز کشیدم.
@romangram_com