#ملیسا_پارت_199
- تو حق نداری که ...
وسط حرفم پرید و با عصبانیت گفت:
- من حق هر کاری رو دارم. یادت نره که من تو رو ده میلیارد خریدم!
بهت زده وسط اتاق خشکم زد، توقع این حرف رو ازش نداشتم، حداقل الان نداشتم. از اتاق خارج شد و کلید رو هم با خودش برد. مغز قفل شدم رو به زحمت به کار انداختم. حالا بدون کلید چی کار باید می کردم؟ آهان، اتاق مهمان. موبایلم رو برداشتم و سریع به سمت اتاق مهمان رفتم. کلیدش روی قفل بود. سریع در رو قفل کردم و به سمت بالکن دویدم، اون رو هم قفل کردم و با خیالی آسوده روی تخت نشستم.
بعد چهار پنج دقیقه دستگیره ی در بالا و پایین رفت و بعد صدای عصبی آرشام رو شنیدم که سعی می کرد بلند نشه.
- لعنت بهت ملیسا!
و بعد صدای قدم های محکمش که از اتاق دور شد.
زمزمه کردم:
- آره، لعنت به من، لعنت به من و این سرنوشت گندم!
اشکام سر زیر شد و همون وقت چشمم به موبایلم افتاد. سریع قفلش رو باز کردم و روی لیست مخاطبینم رفتم. روی شمارش مکث کردم. "کارم غلطه، نباید بهش زنگ بزنم. بهش قول دادم فراموشش کنم. اما آخه تا حالا کدوم کارم درست بوده که این یکی دومیش باشه؟" دکمه ی تماس رو زدم و گوشی رو به گوشم چسبوندم. همه ی وجودم گوش شد. صدای خواب آلودش توی گوشی پیچید.
- الو بفرمایید؟
پس نفهمیده منم.
- متین؟
با تعجب گفت:
- ملیسا؟
چقدر دلم واسه ملیسا گفتنش تنگ بود. صداش نشون داد که کاملا هوشیار شده.
- متین من ...
وسط حرفم پرید و با لحنی سرد گفت:
- خانوم احمدی ساعت سه ی نصف شبه.
بی توجه به لحنش، بی توجه به حرفش ادامه دادم:
- من نمی تونم، من بدون تو ...
باز وسط حرفم پرید.
- خانوم محترم من فردا پرواز دارم، دارم واسه همیشه از ایران می رم. می خوام استراحت کنم. ضمنا، شما به من قول دادید فراموشم کنید.
گریم شدت گرفت. صداش نرم شد.
- بسه ملیسا، بسه، گریه نکن. چرا می خوای نابودم کنی؟ دارم با تموم وجود سعی می کنم که فراموشت کنم، اون وقت تو ...
مکث کرد، فقط چند ثانیه.
@romangram_com