#ملیسا_پارت_198

- خودت گفتی نمی خوای به اجبار باهام باشی.
- من کی گفتم؟
- آرشام؟
- جانم؟ شوخی کردم. من فقط می خوام شبا پیشت باشم. قرار نیست به جز یه آغوش ساده و فوقش دو سه تا ب*و*سه، اتفاق دیگه ای بیفته.
"دِهَه، عجب گیری کردما! بابا من اصلا نمی خوام ریختت رو ببینم."
نباید از موضعم کوتاه می اومدم. من واقعا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم و در عوض هر لحظه دلم از دوری متین بی تاب تر می شد.
با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم:
- بهتره بری تو اتاق خودت.
- چرا اون وقت؟ این طوری که بهتره!
- چرا حرف حالیت نیست؟ نمی خوام کنارم باشی.
چشماش تیره تر شد و صورتش از خشم قرمز شد.
- من شوهرتم لعنتی!
- انقدر این واژه ی مسخره رو پتک نکن و بزن تو سرم. آره شوهرمی، یه شوهر اجباری.
- تو هم انقدر این کلمه ی "اجباری" رو توی سرم نزن. حالا چه اجباری چه به دلخواه خانوم ...
شمرده شمرده ادامه داد:
- من ... الان ... شوهرتم.
- به جهنم، می خوای خودم رو واست حلوا حلوا کنم؟
برای چند لحظه ساکت شد و بعد با حرفش شوکم کرد.
- اگه اون پسره ... چی بود اسمش؟ آهان، متین خانتون جای من بود هم این حرفا رو تحویلش می دادی؟
نه، البته که نه، اون مالک روحم بود. حرفی به آرشام نزدم. سکوتم رو که دید پای پاسخ مثبتم گذاشت. یقه ی لباسم رو تو دستاش محکم گرفت و منو به سمت خودش کشید. از بین دندونای کلید شدش گفت:
- می دونی چیه؟ تو از اون دسته آدم هایی هستی که حرف حساب تو اون کله ی پوکشون نمی ره، باید یه چیزی رو به زور حالیشون کرد.
- ولم کن آشغال!
محکم به سمت دیوار هلم داد. لعنتی، کمر بیچارم داغون شد.
- آشغال؟ آره راست می گی، من یه آشغال دیوونم که برای به دست آوردن توی بی ارزش ده میلیارد خرج کردم.
پس بالاخره شروع کرد، بالاخره سر کوفتاش شروع شد. بغض راه گلوم رو بست و اشک تو چشام حلقه بست. انگشت اشارش رو به حالت تهدید تکون داد و گفت:
- بهتره تا من می رم یه لیوان آب بخورم تو هم یکی از لباس خوابات رو بپوشی و آماده بشی تا من بیام و به زور تو اون کله ات فرو کنم که الان شوهرتم.

@romangram_com