#ملیسا_پارت_169

- می دونم.
- ملیسا باور کن خیلی دوستت دارم.
- نمی تونم باور کنم. اگه دوستم داشتی راضی به نابودیم نبودی.
- اون پسره نمی تونست خوشبختت کنه.
پس از عشق بین من و متین خبر داشت.
- به نظرت خوشبختی چیه آرشام؟ می دونم که خوشبختی رو تو پول نمی بینی، وگرنه با این وضعیت اقتصادی خانوادم سراغم نمی اومدی، خوشبختی رو تو عشقم نمی بینی، عشق یه طرفه چه فایده داره؟ هان؟ به نظرت چرا با متین خوشبخت نمی شدم؟ اون چی کم داشت که تو داری؟ نابودم کردی آرشام. تو ... تو ...
خدایا پس این اشکا کی می خواد بخشکه؟ اصلا تمومی داره؟ تلفن رو قطع کرد. به همین راحتی جواب منو نداد. کم آورد، این رو با تمام وجودم مطمئنم.
***
دو روز بود خودم رو تو اتاق حبس کرده بودم. اون قدر غذا نخورده بودم که نای بلند شدن از جام رو هم نداشتم. اون قدر غصه خورده بودم که تا خرخره سیر بودم. گلی خانم باز اومد تو اتاق و سینی دست نخورده رو برداشت.
- خانم جان چرا یه لقمه هم نخوردید؟ زبونم لال از گرسنگی می میرید.
بمیرم؟ چی می گی؟ مرگ آرزومه. متین دو روزه حتی یه اس ام اسم بهم نزده. اصلا دو روزه با هیچ کس حرف نزدم، حتی آرشام هم باهام تماس نگرفته. تماسای مامان بابا بدون پاسخ می مونه. حوصله شنیدن صدای خودمم نداشتم. این دو روز به متین فکر کردم. اصلا نمی دونم واقعا از کی این جوری عاشقش شدم.
"اون گوشه از قلبم که جای هیچ کس نیست.
کی با تو آروم شد اصلا مشخص نیست."
هر چی بود، فراموش کردن متین و خاطره هاش کار من نبود. گلی خانم که هنوز منتظر نگاهم می کرد، آهی کشید و از اتاق خراج شد. هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که بهادری بزرگ وارد اتاقم شد. از جام بلند نشدم. نه این که قصدم بی احترامی باشه، جونی برای بلند شدن نداشتم.
- سلام.
جوابم رو نداد. چند دقیقه بالای سرم ایستاد و نگاهم کرد.
- ببین ملیسا، با غذا نخوردن هیچ مشکلی حل نمیشه.
نالیدم:
- می دونم.
- پس چرا این طوری می کنی؟
- می خوام بمیرم.
- ملیسا دختری که به خاطر باباش از خودش می گذره نباید انقدر ضعیف باشه.
- من شکستم، من داغون شدم، از آدمی هم که داغون و شکسته س توقع قوی بودن نباید داشت.
- من نمی دونم بین تو و آرشام چه اتفاقی افتاده که تو حتی حاضر نیستی فرصت ثابت کردنش رو بهش بدی.
- آقای بهادری موضوع دل خودمه.
انگار تا ته خط رو رفت، چون آروم گفت:

@romangram_com