#ملیسا_پارت_168
اس ام اس بعدیشم رسید.
"حالا هر دو حلقه داریم،تو، تو دستت،من تو چشمام. تو زدی، من اما موندم، زیر قولت، روی حرفام."
متینم چی بگم بهت که خودم مقصر همه چیزم، مقصر صبر نداشتنم، مقصر تصمیم گیریای سریع و بدون فکرم. من دل شکسته با این فکر خسته دلم تنگته. با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک دلم تنگته. گوشی رو با دستای لرزونم محکم تو دستم فشردم و با مامان تماس گرفتم.
- ملیسا عزیز دلم؟ کجایی مادر؟
- مامان؟
- بمیرم برای دل تو، بمیرم برای دل متین.
- مامان، متین ...
نتونستم حرف بزنم. گریه مجالم نداد.
- اومد این جا اومد دنبالت. اومد خبر جور شدن پول رو بهمون بده، اما ما چی کار کردیم؟ به جای تشکر کردن از اون به خاطر تموم کاراش در حق خونوادمون بهش گفتیم ... گفتیم چه به سرت اومده. حالش بد شد مامان. کمرش شکست تو اوج جوونی. وقتی زانوهاش خم شد و روی زمین نشست، فقط یه جمله گفت، گفت "خدایا کمکم کن تا فراموشش کنم." اون وقت بود که من و باباتم کمرمون شکست ملیسا.
حالا دوتامون با صدای بلند گریه می کردیم.
- مامان، مامانی چرا انقدر من بدبختم؟ مامان دوستش داشتم، دوستم داشت. می مردم واسش اونم، اونم ...
- بسه مامان، بسه گلم، قسمت نبود.
"می گویند قسمت نیست، خدا نخواست، حکمت است. خدایا من قسمت و حکمت نمی فهمم، تو طاقت بفهم!"
- طاقتم تموم شد مامان.
گوشی از دستم روی تخت افتاد. سرم رو توی بالشت فشار دادم تا شکایتام از خدا رو بلند بلند نگم.
با زنگ خوردن گوشی اتاقم به خودم اومدم. صورتم نمناک بود. نفهمیدم چطور زمان گذشت، اما حالا کسی که پشت خط بود منو از دنیای فکر و خیالاتم بیرون کشید. تا مرز جنون فاصله ای نداشتم، این رو خودم خوب می فهمیدم. دستم رو به سمت گوشیم بردم. چشمام اون قدر درد می کرد که درست نمی دیدم. بالاخره گوشی رو لمس کردم. آروم برش داشتم.
- الو؟
صدام به قدری گرفته بود که به زور درمی اومد.
- سلام خانم خوشگله.
از مکثی که بعد از شنیدن صدام کرد فهمیدم حالم رو می دونه. کاش زودتر قطع کنه. سرم رو محکم فشار دادم و گفتم:
- سلام.
- خوبی؟
صادقانه گفتم:
- نه.
کمی مکث کرد و گفت:
- باید کم کم عادت کنی.
@romangram_com