#مدال_خورشید_پارت_158
رامین صدا زد:« کجایی پارسا؟! » و او دنبال دوستانش وارد شد.
سرش از تفکر شدید و ناگهانی اش درد می کرد. دستانش را جلوی صورتش در هوا حرکت می داد تا به چیزی برخورد نکند. تاریکی، تاریکی، و باز هم تاریکی. صدای قدم های چهار نفر را جلویش تشخیص می داد.
ـ خوبی؟!
ـ آره. برین منم پشتتون میام.
و در حالی که قدم هایش را می شمرد، به پیاده روی کورکورانه اش ادامه داد. هر قدم، ترسی شدید و شدید تر در دلش می افکند؛ قلبش تند می زد و نگران بود که نکند تا ابد در تاریکی تونل باقی بماند، و هیچ نظری نداشت که ممکن است آن بیرون چه ببیند.
بعد از چند دقیقه، نوری شدید از رو به رویشان پدیدار شد؛ نوری که نمی گذاشت بیرون معلوم شود. پارسا قدم هایش را تند نکرد، با سرعت قبلی به راهش ادامه داد و همچنان قدم هایش را شمرد، تا به بیرون رسید.
در حالی که سرش رو به زمین بود و چشمانش را با دست از نور خورشید محافظت می کرد، زیر لب گفت:« تقریباً صد و ده متر. » و آرام پلک هایش را مالید و باز کرد. گشودن چشمانش، هم زمان شد با جیغ کوتاهی که از گلوی پریا بیرون آمد. رنگ شادان و لیلی پرید، و رامین قدمی به عقب برداشت.
پارسا نفسش را در سینه حبس کرد و آرام در دلش گفت:« خیلی خب. آروم سرتو ببر بالا و هر چی دیدی، ساکت باش و نترس. » و آرام سرش را بالا برد.
چیزی که دید، خیلی خاص نبود؛ فقط یک جنگل، مانند جنگلی که از آن آمده بودند؛ ولی با درختانی کاملاً بی برگ، زمینی خشک و ترک خورده، و بدون حتی یک قطره رنگ. همه چیز، خاکستری بود، و حتی صدای باد هم نمی آمد. دنیای رو به رویشان، درست مانند یک فیلم سیاه و سفید و صامت قدیمی بود.
چیز خاصی نبود، و صحنه ی ترسناکی هم نداشت، ولی چیزی که بعد دید، لرزه ای بر قلبش انداخت. دوستانش را از نظر گذراند، و با دیدن آنها نزدیک بود فریاد بزند. چطور چنین چیزی ممکن بود؟! لباس ها، صورت ها و تمام تصویری که از پریا، شادان، رامین و لیلی می دید، تمام چهره های ترسیده و بدن های لرزانشان، سیاه و سفید بود.
دستانش را بالا آورد و نگاه کرد؛ خودش هم. خودش هم همانطور بود. نفس عمیقی کشید؛ تا وقتی که خودش هم همانطور بود، لااقل می توانست امیدوار باشد که تنها موجود رنگی آن مکان نیست.
romangram.com | @romangram_com