#مدال_خورشید_پارت_157
رامین موهایش را چنگ زد و نالید:« چطور می تونی این قدر ریلکس باشی؟! ما... ما داریم میریم اون تو و وقتی برگردیم هر اتفاقی ممکنه برای این دنیا بیفته...! و تو این جا وایسادی و میگی هر وقت موقعش شد؟! »
پارسا لبخندی محزون زد و زمزمه کرد:« مگه کار دیگه ای می تونم بکنم؟! » و از خواهرش گذشت و خواست داخل تونل تاریک شود که رامین جلویش پرید و فریاد زد:« احمق! من باید اول برم! » و بی مقدمه به درون دوید. دقیقه ای بعد فریادش بلند شد:« بیاین تو! »
شادان وارد شد، و لیلی و پریا هم پشت سرش. پارسا نفس عمیقی کشید، حالا بیرون تونل، در جنگل سبز گرگان تنها شده بود. خواهران و دوستانش را دوست داشت، ولی بدون آن ها بهتر می توانست فکر کند. در دلش آرزو کرد:« ده ثانیه. فقط ده ثانیه هیچی نگین، همون یه ذره وقت واسم کافیه. »
شروع شد.
یک. دو. سه.
چرخ دنده های ذهن ناجی قبایل حقیقی به کار افتادند.
چهار. پنج. شش. هفت.
جرقه ای زده شد. طرحی در ذهن پارسا شکل گرفت.
هشت. نه. ده.
تمام.
romangram.com | @romangram_com