#مدال_خورشید_پارت_144
یکی از آن ها از بقیه بسیار بزرگتر بود؛ برگ هایی به رنگ سبز تیره و چشم نواز، تنه ای آن چنان بزرگ که پارسا و رامین، با هم نمی توانستند دستانشان را دورش حلقه کنند، و رگه هایی طلایی و درخشان که در تنه ی قهوه ای کاج پیر به چشم می خوردند.
پریا آرام زمزمه کرد:« درخت کهن. » و به خود لرزید.
رامین سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. لیلی لبش را گزید و شادی، دست راستش را آرام و بی صدا در جیبش فرو برد و چیزی را در آن فشرد. شاید فکر می کرد که پارسا ندسده است، ولی ارباب شایسته ی جوان، حتی در محضر درخت کهن هم، چشمان تیزش را حفظ می کرد.
پارسا آرام خم شد و تعظیمی کرد؛ چهار همراهش هم به دنبالش تعظیم کردند و منتظر ماندند.
صدایی حرف زد؛ صدایی آرام، نرم، بم و زیبا. شاید بهترین صدایی که آن پنج نفر به عمرشان شنیده بودند. صدایی مردانه که وادارشان می کرد حتی سال ها بایستند و به آن گوش فرا دهند.
ـ بایستید.
بلند شدند. درخت کهن دوباره سخن گفت:« شماها همان فرزندان سرنوشت هستید... از دیدنتان خوشحالم. گرچه هنوز جوانید، اما قلبتان بزرگ تر از آن است که فکرش را می کردم. »
پارسا آرام زمزمه کرد:« ممنونیم. »
درخت کهن به نرمی و مهربانی گفت:« ناجی قبایل حقیقی، فرزند سیما، دختر سرنوشت! بلندتر سخن بگو! هزار سال زندگی، گوش هایم را سنگین کرده است. »
ـ ممنونیم!
ـ آه، حالا شد. تشکر لازم نیست، فرزند.
romangram.com | @romangram_com