#مدال_خورشید_پارت_143
پارسا نفسش را در سینه حبس کرد؛ بقیه دوان دوان خودشان را به او رساندند. پریا هوا را با شدت فرو برد و با دست جلوی دهانش را گرفت؛ رامین با آرامش لبخند زد، و لیلی خم شد تا بهتر ببیند. سرش را بلند کرد و رو به پارسا گفت:« پاتو در بیار. »
و پارسا، آرام از داخل نهری که ناگهان زیر پایش سبز شده بود بیرون آمد. شلوارش تا زانو خیس شده بود. زانو زد و دستش را داخل آب فرو برد؛ شفاف بود، مانند آب معمولی. ولی کمی غلیظ تر، با بویی خوب و عجیب.
بوی سیب و گل سرخ می داد، و هر قطره اش، انگار آوازی سفید و نرم می خواند؛ آوازی که ناجی جوان را فرا می خواند؛ گویی صد ها فرشته دستانشان را دراز کرده بودند و او را به طرف بهشت می کشیدند.
پارسا دستش را بالا آورد و قطره ی غلیظ را نزدیک دهانش برد. رامین سریع خم شد و با احتیاط توصیه کرد:« مراقب باش پارسا. ممکنه... »
پارسا با قاطعیت جواب داد:« خودم می دونم که ممکنه چی باشه. و می خوام همین الان امتحانش کنم و هیچ کسم جلومو نمی گیره. » و با این حرف، رامین را عقب نشاند.
انگشتش را در دهانش فرو برد و چشمانش را بست.
طعمش...؟ نمی دانست. نرم بود و زبانش را غلغلک می داد؛ طعمی عجیب داشت. تلخ، شیرین، ترش... چرخ دنده های ذهنش را به کار انداخت تا طعمش را تحلیل کند.
ترکیب مزه ی لواشک انار، عسل، سیب، گردو و یک چیزی شبیه پنیر پیتزا بود؛ هر لحظه یک طعم حس می کرد، و در ته دهانش، حس این را داشت که دارد یک برگ گل سرخ را می جود. عجیب بود... عجیب ترین حسی که تا به حال در عمرش داشت.
قطره ی غلیظ را به زحمت فرو برد، و چشمانش را باز کرد. در حالی که روی چمن ها زانو زده بود، به زمین چشم دوخت و پرسید:« خب؟ اتفاق خاصی نیفتاد؟! »
رامین با اضطراب گفت:« ام... راستش... » و ناگهان خم شد، دست پارسا را گرفت و به زور ایستاند. ناجی قبایل حقیقی، غافلگیر شد، ولی خودش را جمع و جور کرد و ایستاد. آرام دور تا دور خودش چرخید، و نگاهی عمیق به ده درختی انداخت که حالا دایره وار، دور تا دورشان ظاهر شده و پنج همسفر را میان خود محبوس کرده بودند؛ ده کاج، سبز و با شکوه.
romangram.com | @romangram_com