#مدال_خورشید_پارت_140
ـ اصلاً توقع نداشتم چنین دختر جوونی رو انتخاب کنی به عنوان دستیارت. دلیل خاصی داشته؟!
اشکان صورتش را رو به منظره ی بیرون برگرداند و آرام گفت:« امکانش بود که از آویسا به عنوان طعمه استفاده کنن تا منو وادار کنن حفاظ سرزمین ممنوعه رو برای دیوها بردارم، به خاطر همین آوردمش اینجا تا جلوی چشمم باشه. »
آویسا چهره اش را با زحمت بی تفاوت نشان داد و سرش را پایین نگه داشت، ولی در دلش بلوایی به پا بود. دستانش را روی دامنش به هم فشرد و گفت:« اممم... دارم کم کم نگران میشم! نمیگین چه مسئله ای اینقدر نگرانتون کرده؟ »
بهرنگ و اشکان هم زمان آهی کشیدند و نگاهی رد و بدل کردند؛ پس از دقیقه ای سکوت، اشکان رو به آویسا گفت:« خوب گوش کن؛ این مسئله ای رو که می خوام الان بگم، فقط خودم می دونم، بهرنگ، ارباب سپهر، خاله گلنار و درخت کهن؛ مسئله ی مهمیه، و صددرصد مشکلات زیادی درست می کنه. »
آویسا سرش را تکان داد؛ اشکان ادامه داد:« قضیه ی اون خیانتکارو می دونی؟! »
ـ همون دختر جوونی که همراه گروه شده در حالی که برای دیوها خدمت می کنه؟!
چهره ی اشکان جدی تر شد:« نه آویسا. همون دختری که همراه گروه شده، و در واقع می خواد کمکشون کنه، ولی اون قدر احمقه که نمی دونه چی کار می کنه. » رو به بهرنگ زمزمه کرد:« جسارت به خواهر ناتنی ت نباشه. »
ـ نه بابا، احمق تر از چیزیه که تو میگی.
آویسا سرش را تکان داد و گفت:« خب؟! یعنی میگین اون خائن نیست؟ پس هدفش از آویزون گروه شدن چیه؟ »
ـ نجات پارسا.
بهرنگ ادامه ی حرف پسرعمویش را گرفت:« ببینین بانو آویسا، شادی در واقع بنا به دلایلی که به زودی براتون روشن میشه، می خواد همراه گروه تا مرز قلمرو ممنوعه بره، بعد قالشون بذاره و خودش تنهایی وارد سرزمین بشه و مدالو برداره. چون همون طور که واضحه، دیوها آزادانه اجازه ی ورود به اون سرزمین رو به ناجی قبایل حقیقی خواهند داد تا مدالو برداره؛ وقتی از سرزمین بیرون اومدن، دیوها میرن سراغشون تا مدال رو همراه عالیجناب پارسا بگیرن. »
romangram.com | @romangram_com