#مدال_خورشید_پارت_139


بهرنگ با چشمان به خون نشسته اش، تمام تالار را از نظر گذراند و چشمانش را روی درِ بزرگترین اتاق، اتاقی که متعلق به جوان ترین فرد وزارت خانه و در عین حال مهم ترینشان بود، دوخت. در بسته بود.

زن میانسالی جلو آمد و با احترام آمیخته با ترس به بهرنگ گفت:« عالیجناب اشکان توی اتاق خوابشون هستن! » و آویسا قبل از این که بهرنگ عصبانی تر شود، او را با دست به خارج از تالار راهنمایی کرد.

مجبور شدند به طبقه ی سوم بروند تا وارد اتاق شخصی اشکان شوند. وقتی به اتاق رسیدند، آویسا با احترام بهرنگ را عقب نگاه داشت و محکم به در کوبید. و چون واقعاً وقتی برای اجازه نبود، خودش در را باز کرد و وارد شد.

اشکان روی تختش نشسته بود، سرش را در دستانش می فشرد و با نگرانی به چند برگه نگاه می کرد. آویسا هرگز او را این طور ندیده بود. حتی سرش را هم بالا نیاورد که از بی اجازه وارد شدن آویسا ایراد بگیرد. صدای نفس های بریده ی بهرنگ در اتاق ساکت طنین انداز می شد.

آویسا نفس زنان و با صدایی لرزان گفت:« سرورم، واقعاً معذرت می خوام! هر چقدر سعی کردم نتونستم آرومشون کنم! » اشکان به خودش آمد، سرش را بلند کرد و در حالی که پلک هایش را تند تند باز و بسته می کرد، آرام گفت:« مشکلی نیست. کارت خوب بود. »

اگر آویسا آن قدر نگران موقعیت نامعلوم آن لحظه نبود، با این حرف قند در دلش آب می شد؛ ولی در آن لحظه هی کاری نتوانست بکند، جز این که بگوید:« تنهاتون بذارم؟ »

ـ نه. بمون.

لحنش غمگین و بی پناه بود و باعث شد که آویسا سر جایش بماند. بهرنگ کمی آرام تر شده بود و چهره اش آرام رنگ معمول خود را باز می یافت. اشکان یک صندلی از میز کنار پنجره بیرون کشید، به بهرنگ تعارف کرد که بنشیند و بعد برگه ها را از روی تختش برداشت. به آویسا اشاره کرد که بنشیند و خودش هم نشست.

آویسا نشست و دامنش را مرتب کرد؛ حالا اشکان و بهرنگ هر دو آرام تر به نظر می رسیدند. اشکان برگه هایش را مرتب کرد و رو به آویسا گفت:« آویسا، اسم ایشون بهرنگه، و پسرعموی تنی من هستن. خواهرزاده ی معروف ترین معجون ساز قبایل حقیقی. »

آویسا به نشانه ی احترام سر خم کرد. اشکان رو به بهرنگ ادامه داد:« و آویسا، شاهدخت سابق قبیله ی اصلی آپی ها، و دستیار اختصاصی حال حاضر من. »


romangram.com | @romangram_com