#مرد_مجهول_پارت_75


رویا صدایش را بالا برد:« نمی خوام... نمی خوام... زوره؟»

آقای سهرابی اخم هایش را درهم فرو کرد و گفت:« داد نزن. این موضوع به من مربوط نیست. خودت می دونی و خودش. حالا هم می تونی بری.»

رویا کیفش را با غیظ چنگ زد و از آن جا خارج شد؛ اما همین که به درب خروجی رسید، صدای آقای سهرابی در گوشش طنین انداز شد:« مرد مجهول راحتت نمی ذاره.»

م*س*تأصل همان جا نشست و گریه سر داد. از خودش و این همه ضعفش، حالش داشت بهم می خورد. او را دید که جلویش، روی زانوهایش نشست و گفت:« گریه ات واسه چیه؟»

رویا نگاه پر نفرتی به او انداخت و گفت:« واسه شماها. واسه این که دست از سرم برنمی دارید.»

آقای سهرابی ایستاد و گفت:« فعلاً پاشو برو خونه ات؛ بعداً در این مورد صحبت می کنیم.»

مکثی کرد و بعد گفت:« اصلاً پاشو خودم می رسونمت. بلند شو.»

رویا اشکش را پاک کرد و از جا برخاست.

او گفت:« همین جا بمون تا بیام.»

چند لحظه بعد با ماشین جلوی رویا ایستاد و او هم سوار شد.

در طی مسیر رویا ساکت بود. آقای سهرابی نیم نگاهی به او انداخت و گفت:« اگه بازم گریه و زاری راه نمی اندازی، می خوام یه جایی ببرمت.»


romangram.com | @romangram_com