#مرد_مجهول_پارت_74
رویا کنجکاو پرسید:« خوب هدفش چیه؟»
آقای سهرابی لبخند کوتاهی زد و گفت:« عجله نکن. بهت می گم.»
رویا پرسید:« خوب حالا از من چی می خواین؟»
او به صندلی اش تکیه زد و گفت:« می خوام تو به من کمک کنی و درواقع هردومون به مرد مجهول.»
رویا پوزخندی زد و با خود فکر کرد که این مرد مجهول از هر راهی برای نگه داشتن او در گروه استفاده می کند.
رو به آقای سهرابی گفت:« و اگه نخوام؟»
او خونسرد پاسخ داد:« بهتر نبود می پرسیدی چه کمکی؟»
رویا از جا برخاست و گفت:« نه، نه می خوام بدونم چه کمکی و نه هیچ همکاری با شما می کنم.»
این را گفت و به سمت در به راه افتاد که صدای او را شنید:« مطمئن باش قدرتش رو نداری که باهاش دربیفتی و این که اگه اون بخواد خیلی راحت می تونه تو رو مجبور به هرکاری بکنه.»
رویا در حالی که از شدت خشم می لرزید، دست هایش را مشت کرد و خواست چیزی بگوید که آقای سهرابی دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد و ادامه داد:« و این که اگه الان پات رو از این جا بذاری بیرون، مطمئن باش همون مرد مجهولی که گفتی راحتت نمی ذاره.»
رویا که داشت به مرز جنون می رسید، خشمگین گفت:« چی از جون من می خواید؟ چرا دست از سر من برنمی دارید؟»
او هم از جایش برخاست و خونسرد گفت:« آروم باش. چرا این قدر به خودت سخت می گیری؟ مطمئن باش از کمک کردن بهش ضرر نمی کنی.»
romangram.com | @romangram_com