#مرد_مجهول_پارت_167
رویا گفت:« فردا پدر و مادرم از مسافرت برمی گردن. امروز هم زنگ می زنم به دوستم تا بیاد پیشم.»
او دوباره مشغول نوشتن شد و گفت:« پس همین الان این کارو بکن. من منتظر می مونم تا بیاد. باید یه سری چیزها رو بهش بگم.»
رویا سرش را تکان داد و با سمانه تماس گرفت. سمانه سریع پذیرفت و گفت که خیلی زود خود را می رساند.
***
سمانه وارد اتاق شد و رو به رویا که پتو را تا زیر گردنش بالا کشیده بود، گفت:« سوپ درست کردم گذاشتم یکم خنک شه تا برات بیارمش.»
رویا لبخند بی حالی زد و گفت:« ازت ممنون. مزاحـ....»
سمانه حرفش را برید و گفت:« یه بار دیگه این حرف رو بزنی از همین پنجره پرتت می کنم بیرون. پس خودت رو سنگین نگه دار.»
سپس روی تک صندلی اتاقش نشست و پس از ل*خ*تی سکوت، با صدای آرامی پرسید:« هنوز هم با اون ها کار می کنی؟»
رویا به سمانه نگریست که او یک شانه اش را بالا داد و گفت:« صرفاً جهت اطلاع پرسیدم.»
رویا تک سرفه ای کرد و با صدای گرفته اش گفت:« آره. اگه دلبخواه من بود که صد سال سیاه؛ ولی خوب مجبورم.»
سمانه پرسید:« خوب چرا به پلیس اطلاع نمی دی؟»
romangram.com | @romangram_com