#مرد_مجهول_پارت_166

- چون گفتم قراره توی این مأموریت حسابی تنبیهت کنم، خودت رو مریض کردی؟

رویا حرصش گرفته بود. خواست با غیظ بگوید:« من خودم ویروس رو وارد بدن خودم کردم؟ اگه عرضه ی این کارو داشتم یه ویروس قوی رو وارد بدن تو می کردم تا از شرت خلاص شم.»

اما خوب، با گفتن این جمله مسلماً باید خودش را مرده فرض می کرد؛ بنابراین با آرامش پاسخ داد:« من که خودم نمی تونم خودم رو مریض کنم. تا دیشب حالم خوب بود. امروز صبح که بیدار شدم، دیدم نمی تونم از جام تکون بخورم.»

او گفت:« تا چند دقیقه ی دیگه یه دکتر می فرستم بالا سرت. در رو براش باز کن.»

رویا در حالی که متعجب شده بود، گفت:« نه ممنون. استراحت کنم خوب می شم.»

او گفت:« من ازت نظر نخواستم. گفتم این کارو می کنم. تو هم تنها کاری که باید انجام بدی اینه که درو براش باز کنی.»

رویا احساس کرد لحن او بدجنس شد:« باید زودتر خوب شی. من با یه آدم مریض که نمی تونم کاری بکنم. این بارو جستی، دفعه ی بعد دیگه از این خبرها نیست.»

این را گفت و قطع کرد.

رویا دلش می خواست سر او را به دیوار بکوبد؛ اما چون نمی شد، تنها در ذهنش این کار را انجام داد تا حرصش را خالی کند.

پزشکی که او فرستاده بود، خانم مسنی بود که رویا او را شناخت. همان خانمی بود که وقتی مرد مجهول دستور داده بود او را بزنند، معاینه اش کرده بود. حتماً این پزشک، مورد اعتماد مرد مجهول بود و جزء گروهش.

او رویا را معاینه کرد و همان طور که داشت داخل برگه ای چیزی می نوشت، گفت:« آنفلوانزا گرفتی. برات یه سری دارو می نویسم که توی ساعت های مشخصی باید بخوریشون. خودت رو گرم نگه دار و فقط استراحت کن.»

سپس از بالای عینکش نگاهی به رویا انداخت و گفت:« کسی نیست ازت مراقبت کنه؟»

romangram.com | @romangram_com