#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_205
ته چشمانش میسوزد،حتی رمق اشک ریختن هم ندارد،نگاهش نقطه ی نامعلومی را نشانه گرفته،پروین مضطرب حرکات شمیم را از نظر میگذراند.دنبال کلماتی جهت دلداری و ارام کردن دوستش از ذهنش یاری میگیرد.
-شمیم؟
سکوت شمیم دلش را به درد می اورد اما دلیل عقب نشینی نمیشود.
-شمیم حرف بزنم،دلت میخواد بشنوی؟
سر شمیم پایین میرود و همین رضایت کافیست تا پروین حرف بزند،پروین نگاهش را به جهت مخالف شمیم میدوزد،این هم نوعی فرار است ، و به گمان پروین راحت تر میتواند حرفهایش را بگوید،بازگو کردن حوادث دوساله ای که بهایش شده خانه ا ی ویران شده، که اباد نمیشود،هر واژه که از زبانش خارج میشود دنیایش را زیر و رو میکند و کلی حس بد مهمان دلش میشود،بغض لعنتی هم این وسط در حال جولان دادن است و پروین پی در پی پسش میزند.نفسش میگیرد از جمله های اخری و با بغضی که عاقبت می شکند رو میکند سمت شمیم.
شمیم اما چهره اش سرد است و بی حس،لب میزند:از ارین بگو.
اشک در چشمان پروین جامی ماند از همه مادرانه های این زن.
****
دامون
پیامی برای داوود می فرستد با این مضمون ^نامرد چرا کل فروشگاه روبه نام خودت زدی؟^
چند دقیق بیشتر از ارسال پیام نمیگذرد که گوشی اش شروع به زنگ خوردن میکند نام داوود روی صفحه گوشی روشن و خاموش میشود،داوود برایش شناخته شده است میداند الان هم قصد توجیح دارد با اینحال ترجیح میدهد دلایل مسخره اش را بشنود.با بی میلی دکمه ی سبز گوشی اش را میزند.
-سلام دامون جان،جریان پیامی که دادی چیه؟
دامون حتی سلام هم نمیکند با صدایی که سرد است جواب میدهد:تو باید بگی جریان چیه؟ کل فروشگاه و به نام خودت زدی،حتی به اسم خواهرام نیست.
نفس سنگین داوود را میشنود:اون که چیزی نیست،یه کار قضایی داشتم مجبور شدم همه رو فعلاً به نام خودم بزنم.
romangram.com | @romangram_com