#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_204
-من..فقط..
-تو چی هان؟
-خب..من..
-این همه بازی کردن نداشت که. .. از اول میگفتید.
جمله ی ناگهانی شمیم باعث میشود نگار سکوت کند و دامون پی ماجرا را نگیرد و تنها با بهت به شمیم خیره میشوند، باور نمیکنند این شمیم است که اینچنین راحت از کنار ماجرا گذشته و بی حتی بغضی صحبت میکند.انگار نه انگار اتفاق مهمی افتاده.
-چرا بهم نگفتی داوود ازدواج کرده؟
پروین در سکوت به شمیم چشم میدوزد.
-دلیل این پنهان کاریا رو نمیفهمم،کاش زودتر بهم میگفتی .
-باور کن قصد داشتم بگم اما..
-ساغر ارین و بزرگ کرده؟
پروین مردد است حرف بزند اما بلاخره که میفهمید.
-اره.
همین کلمه ی سه حرفی کافیست برای نابودی مادرانه ی این مادر،کافیست تا بفهمد دنیای پیش رویش هر لحظه زشت تر میشود،کافیست برای به یغما بردن تمام اعتمادش به این دنیا و ادمها.اینبار که چشمانش سیاهی میروند جانی برای مقاومت در تنش نمانده و از حال میرود.
میان این همه هیاهو،بغض دنیا نمیشکند وقتی یک زن دارد ارام ارام جان میدهد.
***
romangram.com | @romangram_com