#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_202
این زن غریبه ظاهراً ادعای زیادی دارد،به چهره اش خیره میشود،زیادی نااشناست.این روزهای بی حوصله است، این روزها همه چیز ان چیزی نیست که فکر میکند، پس دلیلی نمیبیند برای معرفی نکردن خود.
-همسر داوود.
چشمان زن از شدت تعجب گرد شده و نگاهش روی ویلچر و صورت شمیم به گردش در می اید.با کلامی که تعجبش را به وضوح نشان میدهد و تردیدی که در کلامش نهفته میگوید:زن داوود؟! یعنی شما ساغری؟!
متعجب به زن ناشناس خیره میشود با خود زمزمه میکند ^من گفتم همسر داوود، پس چرا این گفت ساغر! اسم من که ساغر نیست.نکنه اسم زن داوود...^
همین اندیشه ها کافیست تا تمام حس زنانه اش به کار ایند و از خواب غفلت بیدار شود.با همه ی حال خرابی که نصیبش شده کمی ذکاوت خرج میکند، نباید که به هر حرفی اعتماد کند، شاید این زن قصد برهم اندازی زندگی اش را دارد.
باید اطمینان حاصل میکرد.
-شما منو میشناسید؟
نگاه زن غریبه هنوز هم رنگ تعجب دارد، بار دیگر با نگاهش تمام جسم شمیم را کنکاش میکند.
راستش اسمتونو از زبان دامون چند باری شنیدم، گفته بود که دختر خالشم هستید ولی نگفته بود...
با چشم اشاره ای به وضعیت جسمانی شمیم سکوت میکند، دل شمیم بشتر از قبل گرفته اینبار نه به خاطر وضعیتش ونه به خاطر حال و روزی که اینچنین تحقیرانه زیر نگاه این زن قرار گرفته، فقط و فقط به خاطر خواب خرگوشی ای که گرفتارش شده بود وهمه ی گذشته ای که فراموشش کرده بود...دستهای گره خورده ساغر و داود جلوی چشمانش نقش بسته بودند و لحظه ای قصد کنار رفتن نداشتند، قلبش به شدت تیر میکشید ،کل وجودش را لرزش خفیفی فرا گرفته بود.
مهرانه که بی اطلاع از همه جا تنها با تعجب گفتگوی ان دو را می شنود ..و ضعیت اشفته ی شمیم را که میبیند با عجله به اشپزخانه میرود و لیوان اب قندی برای شمیم میاورد.
-بخورید لطفاً، حالتون اصلاً خوب نیست.
شمیم اما اعتنایی نمیکند و دست جلو امده ی مهرانه را پس میزند.
-بهتره برید بیرون.
مهرانه که از وضعیت اشفته ی شمیم حسابی ترسیده، با جسارت تمام زن غریبه را از خانه بیرون میکند.
romangram.com | @romangram_com