#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_200

شمیم

از این تنها شدن کمی دلش گرفته،نگاهش میرود سمت مهرانه که بعد از رفتن پروین به اتاقش امده و در سکوت از در الومینیومی اتاق بیرون را دیدمیزند،طفلک از جوابهای کوتاه و گاهاً سکوت شمیم متوجه شده که این زن تمایلی به هم صحبتی و کمی صمیمیت با او را ندارد.

صدای زنگ در لبخند به لب شمیم میاورد، حدس اینکه پروین امده و از این تنهایی در میاید خوشحالش میکند، مهرانه نگاه شاد شمیم را که میبنید لبخندی زده، از جایش بلند میشود تا در را باز کند، صدای گفتگویش پشت ایفون به گوش شمیم میرسد.

-ببخشید به جا نمیارم،میشه خودتون و معرفی کنید.

-...

-ولی من که نمیتونم یه ناشناس و به خونه را بدم.

مهرانه که بار اول به خاطر راه دادن پروین مورد شماتت داوود قرار گرفته بود، الان میترسید که در باز کند.

-ولی من اجازه ندارم، ببخشید.

-...

-یعنی اقا دامون در جریانند؟

-...

-مطمئن باشم شما از اشناهای ایشونید؟

مهرانه دکمه بازکن را میزند و به سمت اتاق شمیم حرکت میکند.

-شمیم خانم، یه خانمی اومده خیلی اصرار میکنه بیاد داخل، منم مجبور شدم درو براش باز کنم، تورو خدا به شوهرتون نگید، الانم من میرم بیرون و در میبندم، شمام بهتره اصلاً بیرون نیاین.

شمیم که حوصله ی بحث ندارد، به جمله ی دستوری مهرانه توجهی نمیکند و بی جوابش میگذارد.

romangram.com | @romangram_com