#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_192

ملتمسانه سخن میگوید و پروین با همان لحن جواب میدهد:شمیم.

قصد پروین تنها ساختن شمیمی مستقل است،او به زودی از ایران خواهد رفت و دلش میخواهد قبل از رفتن دین خود را به شمیم پرداخت کند.به شمیمی که روزی ناجی اش شده بود و امروز او دلش میخواست ناجی ناجی گذشته اش شود.

-اگه من رفتم و بهم گفت به توچه، اونوقت من چی جواب بدم؟

-هیچ وقت نمیگه.

-شاید گفت؟

شمیم از این همه اصرار عصبانی شده و لجش میگیرد:همین یه بار.

گریه اش گرفته اما پروین اعتنا نمیکند و تنها ابرویی از سر شیطنت بالا می اندازد:بهتره بری.

میداند تصمیم پروین عوض نمیشود.از سر ناچاری و با حالتی ناراحت نگاهی به بچه های کلاس که سخت مشغول کشیدن نقاشی هستند میکند، مینو دختر12 ساله ای که از ناحیه ی دست معلول است، با علاقه در حال نقاشی کشیدن با پاست.

حال مینو کمی ته دلش را قرص میکند و اعتماد به نفسش را بیشتر.

*****************************************

صدای عصبی اقای محمدی به گوشش نا اشناست، این لحن کلام متفاوت، از لحن پرارامش دیروز دور شده.کمی به نظرش عجیب میاید.ناخواسته گوشهایش تیز جملات خارج شده از دهان اقای محمدی میشود:

-یعنی چی اخه؟ من با این بچه ها چیکار کنم؟

-...

-شما هیچ می فهمید چی میگید؟

-...

romangram.com | @romangram_com